دسته: داستانک

  • وعده ی فتح



    تابلوی شهر را که دید، زخم سینه‌اش تیر کشید:
    “به تهران خوش آمدید – ۸۶ میلیون نفر”

    خاطرات خرمشهر هجوم آوردند…
    صدای تکبیر، بوی باروت، رد خون روی پرچم.
    زیرلب گفت:”آن روز خرمشهر را آزاد کردیم،
    امروز با هشتاد و شش میلیون غیرتمند،
    قدس را آزاد خواهیم کرد.”

  • سجیلِ ۲۰۲۵



    معلم پرسید::” ‘تَرْمِیهِمْ بِحِجَارَهٍ مِنْ سِجِّیلٍ’ رو کی میتونه توضیح بده ؟”
    پسرک بالا پرید :”آقا، آقا سجیل مثل سجیل خودمون که توی وعده صادق زدیم. اون خورد سر اصحاب فیل این خورد سر صهیونیست ها.”

  • رجز



    ما و خدا
    تو و حامیانت …

  • اَمانَهِ موسی بنِ جَعفَر



    شفای دخترش را با ذکر ” اَمانَهِ موسی بنِ جَعفَر” گرفته بود.
    این بار در روز میلاد باب الحوائج ، رهبر و کشور و مردمش را به امانت دست مولایش سپرد.

  • پدافندِ ایران



    چادر خاکی حضرتِ مادر….

  • رایان کوچکترین شهید ایرانی


    قد: ۵۴ سانت،
    وزن: ۴ کیلو،
    سن: ۶۱ روز،
    ترکش: ۱۲ عدد.

  • فاتح



    اولین و دومین وعده را عملی کرد،
    سومین وعده را شهادتش…
    و اینگونه
    صادق ترین نشان
    بر سینه ش جا گرفت.

  • آخرین رهگیری



    از رادار فرماندهی تا ملکوت
    فقط یک «وعده ی صادق» فاصله بود…
    و او این مسیر را
    با سرعت موشک‌هایش پیمود.

  • سردار امیر



    اولین نشان فتح را بعد از «وعده ی صادق» از فرماندهی کل قوا گرفت.
    صفحه ی رادار فرماندهی اش، هنوز ردِ آخرین موشک های “وعده صادق ” را نشان می‌داد
    که خودش به آسمان پیوست…
    وقتی سومین «وعده ی صادق» محقق شد،
    همه فهمیدند:
    سردار هرگز از بین ما نرفته بود،
    فقط جلوتر ایستاده بود…
    پشت همان خطوطی که خودش یک بار آن را فتح کرده بود.

  • غدیر از تهران تا تل‌آویو



    تهران را چراغان کرده بودند از میدان امام حسین تا میدان آزادی، در جشن ده کیلومتری غدیر؛ ده کیلومتر ریسه و نور در آسمان شهر می رقصید.
    آسمان تل‌آویو هم ناگهان نورافشان شد… پیرمردی کنار خیابان لبخند زد و گفت: “امسال غدیر، سفره ی مهمان‌نوازیمان را تا فلسطین  گستردیم!