دسته: داستانک

  • جانِ نبی



    آیه مباهله نازل شد: «… فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءکُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءکُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَهَ اللّهِ عَلَى الْکَاذِبِینَ».

    آفتاب  در آسمان مدینه می درخشید. شهر پر از همهمه و هیاهو بود. هوا از انتظار سنگین شده بود؛ نفس ها در سینه حبس شده بودند. پیامبر(ص) با قدم های استوار، آرام از خانه بیرون آمد. دستان حسن(ع) و حسین(ع) را در دست گرفته بود. فاطمه(س)، دختر عزیزش را از میان همه ی زنان برگزیده بود. در کنارش مردی قدم برمی‌داشت که او را به عنوان “نفس” خود برگزیده بود. مسیحیان نجران به یکدیگر نگاه کردند؛ محمد(ص) عزیزترین‌هایش را به میدان آورده بود. سر به زیر انداختند و از مباهله منصرف شدند. برای چندمین بار همه فهمیدند که علی(ع) نفْس و نَفَس و جان پیامبر است.

  • امان نامه

    باران تندی می‌بارید و تاریکی شب همه جا را فرا گرفته بود. مینی بوس قدیمی با صدای جیر جیر برف‌پاک‌کن‌هایش در جاده‌ی خیس و باریک به زحمت خود را می کشید. روحانی جوان، نگاه نگرانش را به همسر و فرزندش دوخت که کنارش نشسته بودند. قطرات باران روی شیشه می‌لغزیدند و صدای دوستش هنوز در گوشش می‌پیچید: “فقط برو! ساواکیا دارن میرسن!”

    راننده که از ابتدای مسیر آنها را می‌پایید، از آینه نگاهی به آنها انداخت و با لحنی که سعی در پنهان کردن کنجکاوی‌اش داشت پرسید: “شما رو تا حالا تو این مسیر ندیدم. خونه‌ی کی می‌رید؟”

    سیدعلی که می‌دانست ماندن بیشتر خطرناک است، بی‌درنگ گفت: “نگه دار، پیاده می‌شیم.” و در میان بهت راننده و چند مسافر باقی‌مانده، دست همسر و فرزندش را گرفت و در دلِ شبِ بارانی گم شدند.

    صدای رودخانه‌ی خروشان با هیاهوی باران درآمیخته بود که ناگهان صدای سم و شیهه‌ی اسبی سکوت شب را شکست. از میان پرده‌ی باران، سوار غریبه‌ای پدیدار شد. چهره‌اش در تاریکی شب به سختی دیده می‌شد، اما نگاهش گرچه کنجکاو، مهربان می‌نمود. وقتی فهمید این خانواده راه را گم کرده‌اند، با مردانگی زن و کودک خسته را سوار اسب کرد و خودش پیاده، شانه به شانه‌ی سیدعلی به راه افتاد.

    در خانه‌ی مرد غریبه، هنگامی که سیدعلی مشغول وضو گرفتن بود، صاحبخانه با لحنی که سردی‌اش استخوان را می‌لرزاند گفت: “می‌دونی این‌جا کجاست؟ این‌جا روستایی که کشتن شیعه واجب‌تر از نمازه! و من کدخدای این روستا. فقط تا صبح بهت امان میدم.”

    سپیده که دمید، هنگام خداحافظی، در خانه که باز شد، صحنه ای هولناک پدیدار گشت؛ ده ها نفر با قمه و شمشیر سینه به سینه هم ایستاده بودند. کدخدا با عصبانیت گفت: “چی از این علی دیدی که یه ذره ترس تو وجودت نیست؟!!!! “

    سیدعلی، با آرامشی که از ایمان عمیقش نشأت می‌گرفت، پرسید: “بگو چی ازش می‌خوای؟” کدخدا که انگار منتظر همین سؤال بود، از درد بی‌درمان همسرش گفت که نمی‌توانست به نوزاد دو ماهه‌شان شیر دهد و او مجبور بود هر روز برای سیر کردن طفلش، التماس‌کنان در خانه‌ی روستاییان را بزند.

    سیدعلی اندرزگو چشمانش را بست و زمزمه‌وار شروع کرد: “الهی بعلیٍ…الهی بعلیٍ…” هنوز به پنجمین ذکر نرسیده بود که صدای جیغ زن کدخدا در فضا پیچید. لباسش از شیری که ناگهان جاری شده بود، خیس بود.

    صدای تکبیر که از گلوی کدخدا برخاست، در میان جمعیت موج برداشت. آن روز، کدخدا و دویست نفر از اهالی روستا، با معجزه‌ای که به چشم دیده بودند، شیعه شدند.

  • ذوالفقار

    کار پیامبر(ص) تمام شده بود. دسته های پنجاه نفره به سمتش حمله می بردند. دندان مبارکش شکسته و صورت نورانی شکافته بود. شمشیر علی(ع)  همچون پیکر مبارکش ،از فرط ضربات متعدد، زخمهای عمیق برداشته بود و دیگر توان مبارزه نداشت. ناگهان شکست. بیم آن می‌رفت نبوت و ولایت یکجا از بین برود.
    اما…
    غیرت علی(ع) امر خدا را زمین نمی گذاشت. پیامبر(ص)  ذوالفقارش را به حیدر سپرد. تیغ مقدس در دستان علی (ع) چنان بالا و پایین میرفت که گویی آذرخشی از ملکوت بر زمین فرود آمده است.زمین زیر پای مشرکان شکافت و آسمان به لرزه افتاد.
    ملکوت که از عظمتِ روح علی (ع) به وجد آمده بود،  به حرف آمد و صدایی الهی به گوش همگان رسید. صدایی که کوه‌ها را به لرزه درآورد و در دل تاریخ ثبت شد:
    “لَا فَتَی إلّا عَلِیّ وَ لَا سَیْفَ إلّا ذُوالْفَقَار”

  • راز نیایش



    حسین(ع) زانو زده بر خاکِ سوزان،
    علی‌اصغر را به سینه فشرده…
    خونِ گلویِ شکافته‌اش،
    روی دستانِ پدر می‌چکد…
    همان دستانی که برای شکرِ نجاتِ اسماعیل در عرفات بالا رفت…
    مُمسِک یَدَی اِبراهیمَ عَن ذَبحِ ابنِهِ …
    خدایا،ممنون که به ابراهیم رحم کردی و نگذاشتی پسرش جلوی چشمانش ذبح شود …

  • گرم ترین میهمان

    شب سال نو بود و سرمای ژانویه ۱۹۷۹ مثل سوزن در استخوان‌های نوفل‌لوشاتو فرو می‌رفت. صدای خنده و شادی برای لحظه‌ای خاموش شد، وقتی ضربه‌ای آرام به در خورد. پشت در، مردی با لبخند ایستاده بود، با یک بسته ی کادو شده در دستانش.  روی بسته، با خطی ساده و مهربان نوشته بود: «هدیه‌ای از طرف آقای خمینی برای همسایه‌ها. سال نو مبارک.»
    باورم نمی‌شد که این مرد غریبه، در خانه ی ساده ی روبه‌رو، این‌قدر به ما فکر کرده باشد. آن زمستان، سردترین روزهای دهکده‌مان، انگار گرم‌ترین میهمان تاریخ را به خودش دیده بود.

    فردا صبح، تو کلیسای کوچک ده، دور هم جمع شدیم. لوسیل، با چشم‌های پرشور، گفت: «باید جواب این محبت رو بدیم.» مادلن، که همیشه قصه‌های باغ کشیش را تعریف می‌کرد، لبخند زد و گفت: «خاک همون باغ رو براش می‌برم، همونی که کشیش می‌گفت روح فرانسه توشه.» همه با سر تأیید کردیم. کلر، با خنده، روبان آبی موهایش را باز کرد و به مادلن داد تا دور شیشه برای تزئین ببند. ماری، که عاشق گل‌هایش بود، گفت: «منم چند شاخه گل رز می‌ذارم کنارش.»
    ‌وقتی شنیدیم قرار است برای همیشه روستای ما را ترک کند، دلمان گرفت. روسری‌هایمان را سرکردیم، کنار جاده ایستادیم، با شیشه‌ای پر از خاکِ باغ، که درش با موم مهر شده بود و روبان آبی کلر دورش می‌درخشید. چند شاخه گل ماری هم تو دستهایمان بود. هدیه مان را دادیم و زیر لب گفتیم: «خداحافظ، خمینی عزیز.»

  • گلریزان


    جبرئیل ندا داد: «فرشتگان! به فرمان خدا، زیباترین گل‌های بهشت را بچینید!» ما شادمان به سوی باغ‌های بهشتی پر کشیدیم. از طوبی، شکوفه‌های معطر چیدیم و سبدهایمان را از عطر و نور پر کردیم.
    وقتی به مدینه رسیدیم، آسمان از عطر گل‌ها لبریز شد. پیامبر (ص) با لبخندی بهشتی نظاره‌گر بود. در آن لحظه، علی (ع)، چون کوهی از نور و صلابت، و فاطمه (س)، مانند گوهری درخشان در سپیده‌ی رحمت، شانه به شانه در هاله‌ای از جلال الهی ایستاده بودند. چشمان زهرا (س) مثل ستاره‌ای در آسمان معرفت می‌درخشید و نگاه علی (ع)، سرشار از عشقی پاک و بی‌انتها، گویی عهدی ابدی با قلب خلقت بسته بود.
    ما گل‌ها را بر سرشان ریختیم و زمین شاهد پاک‌ترین پیوند عالم شد. هنوز هم در بهشت، نامشان که می‌آید، گل‌ها عطر می‌افشانند و فرشتگان به یاد آن عشق آسمانی لبخند می‌زنند.
    پیوندشان مبارک ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

  • به حسابِ علی

    نورِ طلایی غروب می‌زد توی چشم‌هایش. تمام روز مسافرها را توی رگهای شهر جابه جا کرده بود. بارِ یک روز طولانی روی شانه هایش بود. دست کرد توی داشبورد، پولها را شمرد. پیاده شد و به سمت اولین مغازه ای که دید قدم برداشت.

    مش رجب پشت پیشخوان چوبی قدیمی ،زیر نورِ کم سو ،غرقِ دفتر حسابش بود.
    “سلام حاج آقا، ببخشید…”
    “بفرمایید.”
    “حساب دفتری دارید؟”
    مش رجب از زیر شیشه های عینک ته استکانی  نگاهش کرد: “بله…”
    پول‌ها را روی میز گذاشت : “میخوام یه حساب رو صاف کنم.”
    “حسابِ کی رو؟”
    ” هر کی که بیشتر گیره تو دفترتون.”
    “بگم کی حساب کرده؟”
    به نور غروب که حالا روی دیوار مغازه کم جان شده بود زل زد :”بگید به حسابِ علی…”

  • سوم خرداد

    عرق از پیشانی‌بندِ خاکی اش می‌چکید. کلمات “یا حسین” با خون و خاک در هم آمیخته بود. بازوی مجروحش را به سختی تکان می‌داد، اما دردش را حس نمی‌کرد. هر قدم به سمت مسجد جامع، تاریخ ۵۷۵ روز مقاومت را در ذهنش زنده می‌کرد.

    نفس‌نفس‌زنان به دیوار مسجد رسید. با انگشتان خون‌آلودش، روی شعار “جئنا لنبقی” بعثی‌ها دست کشید – “آمده‌ایم که بمانیم”…تلخندی زد و زمزمه کرد: “نماندید…”

    پرچم سه‌رنگ را از جیب بیرون کشید؛ همان که دو سال ، در تمام عملیات‌ها همراهش بود و منتظر این روز. با هر جان‌کندنی بود از مناره بالا رفت. وقتی پرچم در آسمان خرمشهر به اهتزاز درآمد، اشک در چشمانش حلقه زد.

    فریادش در کوچه‌های خونین‌شهر پیچید: “خرمشهر آزاد شد!” صدای تکبیر رزمندگان با نوای اذان درآمیخت. قلب شهر، پس از ۱۹ ماه اسارت، دوباره با غرور می‌تپید.
    عروسِ خونینِ خوزستان، به خانه بازگشته بود.

  • کلام خدا

    در تالار سازمان ملل،
    قرآن را بالا بُرد،  قلب‌ها  لرزید.
    نگاه‌ها خیره، زمان ایستاد.
    کلام خدا نامش را در آسمان‌ها بالا بُرد.

  • دستِ پُر



    زیر گنبد طلایی آقا، قلبم تند می‌زد و دست‌هایم می‌لرزید. تکه کاغذی جز برگه عابربانک همراهم نبود. با خطی لرزان پشتش نوشتم: «من دختر دمِ بخت دارم، نمی‌تونم براش جهیزیه تهیه کنم. درمونده‌ام.» آن را به دست مردی با نگاه مهربان سپردم، کسی که زائران با احترام به سویش می‌شتافتند و آقای رئیسی صدایش می‌زدند.
    حالا وانتی پر از اسباب زندگی جلوی خانه‌مان ایستاده و من، هنوز ساک سفرم را زمین نگذاشته‌ام.