غروبِ آخرین روز خرداد ۱۴۰۴، ساعت هشت و نیم شب، کوچهی باریک محلهی پاسداران تبریز، پر از خنده بود. علیسان و طاها توپبازی میکردند؛ گویی جهان کوچکشان را در آن دایرهٔ پلاستیکی میجستند و با هر ضربه، آرزوهای بزرگتر را به آسمان پرتاب میکردند. طاها که از صدای پهپادها هراس داشت، پرسیده بود: «بابا، نکنه موشک بهمون بخوره؟» علیسان که آرزوی خلبانی داشت، فریاد زد: «یه روز میرم آسمون، همهشونو میکُشم!» ناگهان آسمان به دستان جنایتکار رژیم صهیونیستی شعله کشید. موشک بیرحم، بیهدف بر کوچه فرود آمد و انفجاری سهمگین همهجا را لرزاند. خندهها در دود و ترکش گم شد. توپ و دوچرخه گوشهای افتادند. دمپاییهای کوچکشان غرق خون شد. مادرها با فریاد و دستهای لرزان خود را به بچهها رساندند، اما حتی بیمارستان هم نتوانست رویاهای نیمهتمامشان را بازگرداند. دفتر مشق طاها سفید ماند و صندلی کلاس اول علیسان خالی. دوستانی که قرار بود همکلاسی شوند، پیش از مدرسه، کنار هم در خاک آرام گرفتند؛ طاها بهروزی و علیسان جباری.
پسرِ ایران دوم شهریور هزار و سیصد و هفتاد و هشت، پارسا آمد تا تنها روشنی زندگی پدر و مادرش باشد و معنای عشق را به آنان بچشاند. بر تنش نقش ایران، قلهی دماوند و جملهی «چو ایران نباشد تن من مباد.» حک شده بود. روزی که پدر از امکان مهاجرت برایش گفت، او کلیپی فرستاد؛ مقابل پرچم ایران ایستاد، سلام نظامی داد و نشان داد که دلش برای این خاک میتپد. پارسا وصیت کرده بود: «روی سنگ مزارم فقط بنویسید: پسر ایران.» ۲۳ خرداد، شبی که شهر در آرامش خوابیده بود، حملهی موشکی اسرائیل همهچیز را درهم شکست. انفجاری مهیب، خانه را به تلی از آوار بدل کرد. پدر، با دستان لرزان، خود را به میان خرابیها کشاند و به پسرش رسید. پارسا آرام آرمیده بود؛ بیهیچ زخم و خونی، چهرهاش شبیه کودکی بود که در خوابی عمیق فرو رفته. پدر همانجا فرو ریخت و کنار پیکر فرزندش دراز کشید. و اینگونه شد که پسر ایران، همانکه گفته بود از خاکش جدا نمیشود، برای همیشه در آغوش وطن آرام گرفت.
پانزده روز گذشت. خانه در سکوتی پرانتظار، نفس میکشید. علیرضا پس از دفاع از حرم در سوریه، با کوله ای خاک گرفته به خانه بازگشت. آرام وارد اتاق شد: «سلام باباجان، برگشتم.» سردار با دیدن پسرش لبخندی زد و چشمانش از مهر تابناک شد. پس از احوالپرسی کوتاه، گفت: «بنشین پسرم. هزینههای سفرت را بنویس.» علیرضا جا خورد: «هزینهها؟ من برای دفاع رفته بودم.» سردار برگهای سفید جلو کشید: «بلیط، غذا، اقامت… همۀ را. بیتالمالِ بابا ، باید برگرده.» علیرضا که به حساسیتهای پدر واقف بود، هزینهها را یکی یکی نوشت. میدانست مردی که او را پرورش داده، نه تنها در نام، که در امانتداری نیز علیوار زیسته است. سالها بعد، سحرگاه غدیر سال ۱۴۰۴، هنگامی که رژیم متجاوز صهیونیستی ساختمان فرماندهی را هدف گرفت، فرقش چون مقتدایش شکافته شد. با خون بر پیشانی و زمزمۀ «یا امیرالمؤمنین» آرام پر کشید. این، گواهی روشن بود که امیرعلی حاجیزاده در مسیر ولایت زیست و در راه ولایت، با دلی مطمئن به دیدار معبود شتافت.
ساعتها پشت در اتاق آقای مسئول ایستاده بود. دستهایش را آرام در هم گره کرده و نگاهش به در دوخته شده بود. نور کم راهرو روی صورتش میتابید. وقتی همکارش به شوخی گفت: «به او بگو دختر سرلشکر باقری هستی، مطمئناً فوری برای مصاحبه حاضر میشود.» سرش را بالا آورد و با آرامشی محکم پاسخ داد: «حتی اگر شبانهروز پشت در اتاقش منتظر بمانم، این حرف را نمیزنم.» لبخندی کوچک روی لب داشت و نگاهش پر از صبر و سکوت بود، همان صبری که در تمام سالهای خبرنگاریاش با خود به همراه داشت. فرشته سالها از شهدا نوشت و زندگی آنان را روایت کرد؛ اما هیچکس نمیدانست در دلش چه عطشی موج میزند. سحرگاه بیستوسوم خرداد با اصابت سه پرتابه ی رژیم صهیونیستی به منزلشان به آرزویش رسید. او همراه با پدر و مادر به عموی شهیدش پیوست. فرشته باقری به روشنایی کاروانی که از عاشورا آغاز شده و هنوز ادامه دارد، پیوست. نامش در میان خاطرهها و قصههای شهیدان برای همیشه زنده خواهد ماند.
ستونهای حسینیه یکی در میان پرچم ایران و پرچم عزای حسین علیه السلام را در آغوش گرفته بودند. حسینیه با شعارهای «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده» به لرزه افتاده بود. صفها آرام آرام شکل میگرفت. در این همهمه، زهرا را دیدم؛ دختر هرمزگانی، دانشجوی بهداشت. چهارسال در شیراز خوانده بود، جایی که سهمیه دیدار، اندکتر از قطرهای دریا بود. بعد از تغییر رشته و دلگیری از انتخابش، به هرمزگان رفت و درست همانجا، نامش از هیئت محبان فاطمهالزهرا در فهرست دعوت نشست. در راه بیت، آرام زمزمه میکرد: «شاید این همان است که آقا گفت… جایی که هستی را مرکز دنیا قرار بده.»
کنارش فاطمه ایستاده بود؛ از سمنان آمده، دانشجوی دانشگاه فرهنگیان. ساعت دو صبح راه افتاده بود، عضو محبین الزهرا. با خنده گفت: «من میگویم، تو قشنگ بنویس.» دلش پر بود از آرزو برای روزی که به شاگردانش از آرمانها بگوید و باورشان را در میان تندباد رسانهها نگه دارد.
مائده از تبریز، دبیر هیئت دانشجویی، اولین بارش بود که پا به حسینیه میگذاشت. میکروبیولوژی میخواند و عضویتش از ایام فاطمیه شروع شده بود. با چشمهایی روشن میگفت: «دوست دارم همین علم، ابزار خدمت به کشورم باشد.»
حسینیه کمکم پر میشد. صدای شعارها هماهنگتر شده بود. ناگهان، همه دستها بالا رفت؛ دستهایی که نه برای سلام، که به نشانه اصابت موشکهای ایرانی بر سر اسرائیل برافراشته بودند. برق غرور، فضا را سنگینتر از همیشه کرده بود.
زینب، اهل لرستان، مشاوره میخواند در کرمانشاه. اذان صبح که تهران رسیدند، چمدان به دست، یکراست به بیت آمدند. در بازار بودند که تماس گرفتند: «دعوتی… فردا بیت.» از همان لحظه، گامهایش رنگ پرواز گرفته بود.
محدثه، دانشجوی داروسازی از لرستان و مسئول تدارکات هیئت انصارالحسین. رشتهاش را برای خدمت انتخاب کرده بود. میگفت چایخانه هیئت، سنگر نوکری امام حسین است. اولین دیدارش بود.
کوثر، از مشهد آمده بود؛ مسئول هیئت رهپویان ولایت. سال پیش نامش در قرعه نبود، امسال اما در قطار نشسته بود و زیر لب تکرار میکرد: «این بار نوبت من است.»
حالا فقط چند صف مانده بود تا حسینیه کامل پر شود. جمعیت با شعار «ای پسر فاطمه، منتظر شمائیم» حضرت آقا را برای حضور دعوت میکردند. . همه پابلندی میکردند، انگار میخواستند با نوک انگشتان فاصله را کوتاه کنند.
هانیهسادات از کرمانشاه، دانشجوی علوم تربیتی و عضو هیئت ولیعصر. هدفش ساختن نسلی بود که در بمباران رسانه، ایمانشان خدشهدار نشود. خبر قرعهکشی را در کربلا شنیده بود و با اطمینان میگفت: «این هدیه امام حسین است.»
مهلا و ستایش، دو دوست از ساری، عضو هیئت مکتبالشهدا. مهلا بغض داشت از جاماندن از کربلا و این دیدار را رزق حسینی میدانست. ستایش دو هفته قبل خوابی دیده بود: نشستن در حلقه بزرگان. وقتی پا به حسینیه گذاشت، آرام گفت: «دیدی؟ تعبیرش همین بود.»
فاطمه از یزد، دانشجوی تاریخ و عضو هیئت فاطمیون. با قطار آمده بود و عقیده داشت: «کشوری که تاریخش را نداند، فردایش را گم میکند.»
و مهساسادات از سبزوار، دانشجوی طراحی دوخت و عضو هیئت ریحانهالحسین. هیئتشان را بیهیچ بودجهای با دوستانش راه انداخته بودند؛ یکی پوستر طراحی میکرد، یکی گلسر میدوخت، تا اینکه خیّری پیدا شد و نفس تازهای در هیئت دمید.
آن روز اما، حضرت آقا بنا به مصلحت در جمع حاضر نشدند. دانشجویان، انگار از دیدار پدرشان جا مانده باشند، غمی بزرگ بر دل داشتند. اشک در چشم و دلی بیمیل به بازگشت به شهرهایشان. از پشت سر زمزمه میآمد: «به سلامتی آقا میارزه… فدای سر آقا…» و حسینیه پر بود از بغضی که به احترام، لبخند میشد.
به لطف خدا خرده روایت هایی از این برنامه در کانال ریحانه گذاشته شد.
چهارسال در شیراز دانشجو بود و هر بار که قرعه ی دیدار میچرخید، نامش جا می ماند. بعد از تغییر رشته و دلگیری از انتخابش، راهی هرمزگان شد. تا روزی که پیام آمد: «از هیئت محبان فاطمهالزهرا، دعوتید برای دیدار رهبری .» در مسیر بیت، با لبخند گفت: «شاید این همان باشد که آقا گفت… جایی که هستی را مرکز دنیا قرار بده.» و هرمزگان برایش قلب جهان شد. زهرا دهقانی-علوم پزشکی هرمزگان-بهداشت مدارس
۲. دختری که ستارهها بدرقهاش کردند
دو صبح، ستارهها هنوز بیدار بودند که از سمنان حرکت کرد. چمدانش کوچک بود و دلش بزرگ. عضو هیئت محبین الزهرا بود. با شیطنت گفت: «من تعریف میکنم، تو قشنگ بنویس.» آمده بود تا شاگردان فردایش را در برابر طوفان رسانه، محکم بایستاند و از آرمانهای انقلاب برایشان بگوید. فاطمه اکبری-فرهنگیان استان سمنان-آموزش ابتدایی
۳. گامهای کوچک، آرزوهای بزرگ
دبیر هیئت دانشجویی بقیه الله ، اولینبار بود که برای دیدار رهبری به بیت دعوت می شد. دانشجوی میکروبیولوژی بود. قصهاش از ایام فاطمیه آغاز شده بود؛ روزی که پایش به هیئت رسید و قلبش به هیئت و معنویت بیشتر از پیش آراسته شد. دلش میخواست روزی با علمش راهی برای خدمت به کشورش پیدا کند. مائده عبدی-دانشگاه آزاد تبریز-میکروبیولوژی
۴. مسیر امید
اذان صبح را در تهران شنیدند. کیف ها روی شانه، یکراست راهی بیت شدند. اهل نورآبادِ لرستان بود و در کرمانشاه مشاوره میخواند. گفت وسط همهمه ی بازار، صدای تلفنش آمده که : دعوتی، برای روز اربعین دیدار رهبری. و از همان لحظه، گامهایش رنگ پرواز گرفته . زینب علی نژادی-دانشگاه رازی کرمانشاه-مشاوره
۵. سنگر عشق و خدمت
داروسازی را برای خدمت انتخاب کرده بود، نه فقط داشتن شغل. مسئول تدارکات هیئت انصارالحسین بود و چایخانه ی هیئت را سنگر میدانست. هرگز آقا را ندیده بود. اینبار، اسمش برای دیدار نوشته شد. دلش مثل استکان چای، تا لبه پر بود. محدثه خوش اخلاق-علوم پزشکی لرستان-داروسازی
۶. نوبت من است… سال پیش نامش در قرعه نبود. امسال اما بهعنوان مسئول هیئت رهپویان ولایت، در راه بود و آرام زیر لب میگفت: «امسال نوبت من است…» انگار همین زمزمه، فاصلهها را کوتاهتر میکرد. کوثر معتمدیان- دانشگاه مشهد-روانشناسی
۷. هدیهای که از کربلا رسید
علوم تربیتی میخواند تا شاگردانی بسازد که در بمباران رسانه، ایمانشان زخمی نشود. بسیجی بود و عضو هیئت دانشجویی ولیعصر عج . خبر قرعهکشی را در کربلا شنید. دست روی سینه گذاشت و گفت: «این، هدیه امام حسین است.» هانیه سادات موسوی دانشگاه آزاد کرمانشاه علوم تربیتی
۸. تعبیر خواب در حسینیه
دو دوست تکیه داده بر ستون انتهایی حسینیه همان که پرچم ایران را در آغوش کشیده بود، مهندسی کامپیوتر میخواندند و در هیئت مکتبالشهدا کنار هم بودند. از پنج صبح در صف بودند تا شاید به ردیف های جلویی برسند. یکی بغض داشت از جاماندن از کربلا و این دیدار را رزق حسینی میدانست. دیگری دو هفته قبل خوابی دیده بود: نشستن در حلقه بزرگان. وقتی پا به حسینیه گذاشت، آهسته گفت: « تعبیرش همین بود.» مهلا روحی و ستایش حسینپور-دانشگاه پیام نور ساری-مهندسی کامپیوتر
۹. دختری که فردا را گم نمیکند
دانشجوی تاریخ بود و عضو هیئت فاطمیون دانشگاه شان . خودش میگفت به دعوت حضرت زهرا در ایام فاطمیه پا به هیئت گذاشته و رزق دیدار را گرفته. به همراه شش نفر از هم دانشگاهیان ش با قطار از یزد آمده بود. عقیده داشت: «کشوری که تاریخش را نداند، فردایش را گم میکند.» فاطمه حسینی – دانشگاه یزد- تاریخ
۱۰. هیئتی که باب دیدار شد
دانشجوی طراحی دوخت بود و این رشته را برای خلق لباسهای ایرانی و اسلامی انتخاب کرده بود. با دوستانش، هیئتی دانشجویی راه انداخته بودند؛ یکی پوستر میساخت، دیگری گلسرهایی میدوخت تا در هیئت هدیه دهند. روزها و شبها با نخ و پارچه و شور خدمت گذشت و کمکم هیئت جان گرفت. حالا از همان هیئت، برای اولین بار، راهی دیدار رهبری شده بود و هر قدمش در حسینیه، یادآور تلاشهای دوستانش بود؛ دستهایی که گلسر دوخته بودند، پوسترهایی که آماده شده بودند، همه و همه جمع شده بودند تا این لحظه را بسازند. مهسا سادات میرسیدی-دانشگاه سبزوار-طراحی دوخت.
خرده روایت های دیدار دانشجویان در اربعین حسینی در حسینیه امام خمینی رحمهاللهعلیه
منتشر شده در کانال ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR
عمود ۱۳۳۶، زیر آسمانی که آفتابش مثل تیغ بر پوست مینشست، زائر جوان، خسته، کنار جاده خاکی نشست. شانههایش از وزن کولهپشتی خمیده بود و پیشانیاش از عرق خیس. کفشهایش رنگ خاک گرفته بودند. پاشنههایشان ساییده و رویهشان پر از خط و خراش سنگریزههای مسیر. با دستهای خاکآلودش، گرد و غبار راه را از رویشان تکاند، انگار که بخواهد خستگیشان را بزداید. گوشه لبش به لبخند باز شد و زیر لب، با صدایی که از خستگی میلرزید، زمزمه کرد: «دیگه چیزی نمونده… فقط چند قدم دیگه.»
کفشها، که از روز اول این سفر زیر آفتاب سوزان و سنگهای تیز جاده سوخته بودند، گویی زبان حال زائر را میفهمیدند. انگار میدانستند که این درد و رنج و خراشها، همه و همه به خاطر یک هدف است. هدفی که ارزشش از هر زخمی بالاتر است. جوان به افق نگاه کرد، جایی که گنبد طلایی در دوردست، مثل نوری در انتهای تاریکی، چشمک میزد.
کفشها را دوباره به پا کرد، بندهایشان را محکم بست و با هر قدم، انگار که درد پاهایش را فراموش کرده بود. کفشها هم، با هر گام، صدای خراش سنگریزهها را زیر خود میشنیدند، اما دیگر گلهای نداشتند. میدانستند که این چند قدم باقیمانده، پایان نیست، بلکه آغاز یک سلام است؛ سلامی به حرم، به آرامش، به آن که همه راه را برایش آمده بودند.