صدای جنگنده ها گوش آسمان را می خراشید. چهارزانو بر ویرانه های خانه اش نشسته بود. پارچه ای خاکی با چند قرص نان جلوی زانوانش پهن بود. تکه آهنی دو طبقه ،کمد مانند روبرویش در آتش می سوخت و او با چوب بلندی نانها را در طبقات آن ،جابجا میکرد. پلک نمیزد که نکند آخرین سرمایه ی آردش در آتش بسوزد و کودکانش گرسنه بمانند.
دسته: داستانک
-
یک لقمه نان
-
مقلوبه
خانهاش زیر بمباران ویران شده بود، اما عطاف هنوز قابلمه مسی مقلوبهاش را داشت. در پناهگاه موقت، با برنج تهمانده و چند بادمجان نجاتیافته، مقلوبه پخت. عطر غذا که در فضای تاریک پناهگاه پیچید، چشمهای خسته کودکان درخشید. عطاف همانطور که دیس را برمیگرداند، زیر لب زمزمه کرد: “تا وقتی مقلوبه میپزیم، زندهایم. تا وقتی زنده ایم، فلسطین زنده است .” آن شب، طعم مقلوبه برای پناهجویان، با چاشنی امید و مقاومت مزه ی دیگری داشت.
-
کل ارض کربلا
کربلا سال ۶۱ هجری
علی اصغر در آغوش پدر، تیر، سکوت.
غزه سال ۱۴۴۵ هجری
نوزادی در آغوش مادر، بمباران، سکوت. -
آخرین زمزمه عشق
-عبداله، بسترم را در حیاط زیر آفتاب قرار بده. به زودی به خدمت جدم رسول الله میرسم.
زینب سلام الله علیها در بستر که دراز کشید، خرقه ی خونین حسین را طلب کرد. آن را بر سینه نهاد و در آخرین نفس نام زیبای حسین را بر لب راند و جان به جانان تسلیم کرد. -
شاهدانِ خاموش
ما، شاهدانِ خاموشِ لحظاتِ آخر هستیم. اولینمان با تیری زاده شد که از چپ آمد، درست نزدیک قلبش. حس کردیم چگونه نفس در سینهاش حبس شد، اما استوار ماند.
دومی، سومی، چهارمی… هر کدام داستانی داشتیم. یکی از برخورد نیزه میگفت، دیگری از ضربه شمشیر. تعدادمان بیشتر و بیشتر میشد، اما او همچنان ایستاده بود. هر چه نباشد پسرِ فاتحِ خیبر بود.از میانمان، خون گرم جاری بود. میدیدیم چگونه قطرات سرخ بر خاک تفتیده کربلا میچکید و زمین را رنگین میکرد. هوا پر بود از غبار و فریاد.
ناگهان، با ضربهای سهمگین از پشت، زانوهایش خم شد. اما هنوز ایستاده بود. صدای نفسهای منقطعش را میشنیدیم: “لا حول و لا قوه الا بالله.”
آفتاب سوزان از میان ما میتابید و زخمها را میسوزاند. دستهایش میلرزید، اما شمشیر را محکم گرفته بود. دیدیم چگونه نگاهش به سوی خیمهها چرخید، جایی که صدای گریه ی کودکان میآمد.آخرین ضربه، سهمگینتر از همه. از میان ما، تیری گذشت و در گلویش نشست. حس کردیم چگونه نفسش برید. پاهایش سست شد و بر زمین افتاد.
اکنون ما، چشمهایی شدهایم که آسمان را میبینیم. آسمانی که انگار میگرید. خورشید از میان ما، چهرهاش را میبوسد. و ما، شاهدان خاموش، داستان این عشق و ایثار را تا ابد روایت خواهیم کرد. خواستند با ربودنمان خفه مان کنند اما هر شاهد به وقتش شهادت خواهد داد آنچه از سرگذرانده را.

