دسته: داستانک

  • کلام خدا

    در تالار سازمان ملل،
    قرآن را بالا بُرد،  قلب‌ها  لرزید.
    نگاه‌ها خیره، زمان ایستاد.
    کلام خدا نامش را در آسمان‌ها بالا بُرد.

  • دستِ پُر



    زیر گنبد طلایی آقا، قلبم تند می‌زد و دست‌هایم می‌لرزید. تکه کاغذی جز برگه عابربانک همراهم نبود. با خطی لرزان پشتش نوشتم: «من دختر دمِ بخت دارم، نمی‌تونم براش جهیزیه تهیه کنم. درمونده‌ام.» آن را به دست مردی با نگاه مهربان سپردم، کسی که زائران با احترام به سویش می‌شتافتند و آقای رئیسی صدایش می‌زدند.
    حالا وانتی پر از اسباب زندگی جلوی خانه‌مان ایستاده و من، هنوز ساک سفرم را زمین نگذاشته‌ام.

  • نورِ هشتم


    آن شب، مدینه در پوست خود نمی‌گنجید؛ ستاره‌ها پایین‌تر آمده بودند و نسیم، عطر گل‌های بهشتی را در کوچه‌ها می‌پاشید. از خانه‌ای ساده، نوری سر کشید و آسمان را شرمنده کرد. کودکی زاده شد، علی نام گرفت، و قلب‌ها بی‌آنکه بدانند چرا، به تپش افتادند. نخل‌ها سر به هم ساییدند، جویبارها زمزمه کردند، و حتی آهوان دشت، دورتر، انگار در انتظار پناه آن نور، بی‌قرار دویدند.
    میلادش نوید مهری بود که روزی بیابان‌ها را هم در آغوش می‌کشید، و مدینه آن شب، در شوقش غرق خنده و اشک شد.

  • میکروفن و قصه های محله

    توی کافه‌ی «کتاب و قهوه»، عطر اسپرسو همه‌جا پیچیده بود. هدفونمو مرتب کردم، میکروفن رو نزدیک‌تر بردم و گفتم: «سلام، شنونده‌های قصه‌گرد! امروز می‌خوام از سیمین دانشور بگم، نویسنده‌ای که انگار ایرانو تو قلمش زنده کرده.»

    با ذوق گفتم: «اولین کتابی که ازش خوندم سووشون بود. داستان زری و یوسف تو شیراز، وقتی جنگ جهانی دوم همه‌چیزو به‌هم ریخته. زری از ترس به شجاعت می‌رسه. انگار دانشور داره بهم می‌گه تو دل سختی هم می‌شم قوی.»

    لیوان قهوه‌مو گرفتم و ادامه دادم: «بعد رفتم سراغ جزیره‌ی سرگردانی و ساربان سرگردان. پر از آدمای گمشده‌ست. هستی، شخصیت اصلی، انگار خود منه وقتی گنگم. ایران بعد از انقلاب، عشق و سیاست قاطی هم. حس می‌کنم تو خیابونای تهران راه می‌رم.»

    یه مشتری کافه نزدیک‌تر اومد، انگار گوشش به من بود. خندیدم و گفتم: «اگه داستان کوتاه بخوای، به کی سلام کنم؟ رو بخون. قصه‌ی آدمای ساده‌ست، مثل بقال سر کوچه. داستان «انیس» تو این مجموعه انگار یه تیکه از زندگیه.»

    صدام گرم‌تر شد: «برای تاریخ‌دوستا، از پرنده‌های مهاجر بپرس یه گوهره. دانشور اینو آخرای عمرش نوشته، پر از حسرت و خاطره. یا شهری چون بهشت، که تهران قدیمو زنده می‌کنه، پر از بوی نون تازه.»

    یکی از ته کافه گفت: «اولین کارش چی بود؟» جواب دادم: «آتش خاموش! داستانای جوونیش، ولی انگار یه شعله تو دلم روشن می‌کنه.»

    وسط پادکست، گوشیم ویبره رفت. ایمیلی از یه آرشیو ادبی بود. نفسم بند اومد. گفتم: «وای، باورم نمی‌شه! همین الان یه مصاحبه‌ی قدیمی از دانشور برام فرستادن. سال ۱۳۵۲، درباره‌ی به کی سلام کنم؟. گفته اسم شخصیتای داستاناشو از آدمای واقعی محله‌ش، مثل مغازه‌دارا و همسایه‌ها، گرفته. حتی یه چای‌فروش به اسم اکبر واقعاً تو کوچه‌شون بوده! من اینو نمی‌دونستم!»

    کافه پر از همهمه شد. ادامه دادم: «دانشور فقط قصه ننوشت. غروب جلال رو درباره‌ی جلال آل احمد نوشته، پر از عشق و غم. ترجمه‌ی باغ آلبالوی چخوفش انگار روح خودشه. مقاله‌هاش، مثل بشنو از نی، پر از فکرای عمیقه.»

    پادکست تموم شد. گفتم: «دانشور هنوز باهامون حرف می‌زنه. بخونیدش.» کافه پر از کف شد، ولی من هنوز تو فکر اکبر چای‌فروش بودم.

  • روز معلم ۳

    معلم نانِ گرم برای شاگردش می بُرد.

    ‌‌

  • روز معلم ۲

    %۹۹ سوخت ،%۱۰۰ شاگردانش زنده ماندند.

  • روز معلم ۱

    ماشین فروخت، مادرِ شاگردش آزاد شد.

  • گوشواره ی با لیاقت

    چند روزی بود که فاطمه، تلاش مادر را برای  جابجایی وسایل منزل می دید. از صحبت‌های مادر متوجه شده بود که قصد دارد اجناسی که در خانه خیلی استفاده نمی شوند، به نفع جبهه مقاومت بفروشد.
    باید کاری می کرد. دلش می خواست او هم سهمی داشته باشد. فکری به ذهنش رسید. دست برد سمت گوشش. گوشواره هایی که پدرش، برای اولین راه رفتنش به او هدیه داده بود را در آورد. کاغذی از دفتر املایش کند. نوشت و نوشت. در آخر گوشواره هایش را با چسب به انتهای نامه اش چسباند.
    کاغذ را به مادر داد تا کنار پارچه و مانتو و کت و شلوار بابا او هم چیزی داشته باشد که مبادا از غافله ی خیر عقب بماند. دلش آرام شده بود.
    مادر با تعجب کاغذش را خواند، لبخندی زد و آن را مابین وسایل گذاشت.
    چندروزی گذشت. دل توی دل فاطمه نبود. بالاخره مادر به او خبر داد که کسی گوشواره اش را خریده و مجدد به فاطمه اهدا کرده است.
    “مامان جون چیزی که نذر لبخند حضرت مهدی کردم رو پس نمیگیرم.”

    مالش برکت کرد، نذرش قبول شد. دوبار دیگر گوشواره ی فاطمه را خریدند و باز به فاطمه اهدا کردند. گوشواره ی فاطمه هنوز هم در حالِ جمع آوری کمک برای جبهه مقاومت است.

  • سیم چین

    خانم و آقای جوان، چندباری به میزِ جمع آوری کمک ها نزدیک شدند. ظاهرشان کمی متفاوت تر از کسانی بود که برای کمک آمده بودند،رفتارشان هم. بعد از ورانداز قبض ها و طلاهای اهدایی کمی فاصله می گرفتند،گفتگو می‌کردند و دوباره نزدیک می شدند.
    زیرنظرشان داشتم که اتفاقی نیفتد. مقدار طلاها زیاد بود و فضا باز…
    بار آخر که نزدیک شدند، نیم خیز شدم.
    “ببخشید امری داشتید؟ “
    آقا به محض دیدن قبض ها با آرم دفتر حفظ و نشر  رهبری و مُهرِ ایران همدل، جلوتر آمد. خانم هم نزدیک تر شد.
    در همین لحظه آقا دستش را داخل کیف خانمش بُرد. یک آن از جا بلند شدم. مرد سیم چینی بیرون آورد و همسرش دستش را به جلو . یکی، دوتا، سه تا… شش النگوی زنش را با سیم چین برید و روی میز گذاشت.
    موقع رفتن با صدای آرام گفت :”میخواستم مطمئن شم به اهلش میرسه “

  • یادگارِ آخر

    چهل و سه سال تمام در انگشتش بودم. برای خودش عمریست. یادگارِ سر سفره ی عقد و تنها طلای زندگیش…
    راستش در چالش ها بارها به فروش من فکر کرد، گاهی تا بند انگشتش هم بالا آمدم اما باز مهمانش شدم. آخرین بار که مرا درآورد در مغازه طلافروشی بود، قیمتم را پرسید.
    آخر از وقتی هاجر، زن همسایه به کربلا رفته،  هوایی شده بود. با جواب آقای طلافروش خیالش راحت شد که برای زیارت کافی هستم. اما باز مرا نفروخت. به گمانم برای دودوتا چهارتای سفر، هنوز مردد بود.
    اما این تو بمیری از آن تو بمیری ها نبود. از وقتی به خانه رسیدیم دل از من کَند. مرا کنار عکس حرم اباعبدالله و عکس شوهر مرحومش روی طاقچه گذاشت.
    ظهر که از مسجد برگشت طبق معمول دستی به عکس حرم کشید، سلام داد. مرا برداشت و لای پارچه پیچید. وقتی پارچه باز شد به جای طلافروشی در مسجد روی سینی جمع آوری کمک به مردم غزه و لبنان بودم.