نویسنده: سمانه اعتمادی جم

  • سردارِ جنگل

    باد سردِ آذرماه از لابه‌لای درختان می‌گذشت و مه، چهره‌ی جنگل‌های تالش را تار می‌کرد.
    میرزا کوچک‌خان، با قامتی خمیده از خستگی و سرمای جانکاه، در راهی پوشیده از برف پیش می‌رفت. کنارش، گائوک آرام و بی‌صدا قدم برمی‌داشت؛ وفاداری‌اش همان‌قدر روشن بود که سفیدی برفی که روی شانه‌هایشان می‌نشست.
    راه باریک و باریک‌تر می‌شد و نفس‌ها کوتاه‌تر. گائوک گه‌گاه مکث می‌کرد و به میرزا نگاه می‌انداخت؛ نگاهی که بیش از هزار جمله در خود داشت.
    در آن سکوتِ سنگین، تنها صدای شکستن برف زیر پاهایشان شنیده می‌شد.
    میرزا تکیه‌ای کوتاه به تنه‌ی درخت داد.
    سربالاییِ کوهستان، نفس‌ها را از سینه‌شان می‌ربود. هر دو خسته بودند، اما میرزا بیشتر؛ سال‌ها ایستادگی در برابر ظلم و قدرت‌های خارجی، جان و توانش را ساییده بود، اما نتوانسته بود روح آزادگی‌اش را خم کند.
    برف، بی‌رحمانه می‌بارید و مه، قامت آن دو را در خود محو می‌کرد.
    اندکی بعد، توان میرزا برید؛ بدنش روی سپیدی زمین آرام گرفت، گویی جنگل می‌خواست سالارش را در آغوش بکشد.
    گائوک کنار او نشست؛ بی‌حرکت، بی‌صدا، با چشمانی که سنگینیِ پایان را تحمل نمی‌کرد.
    سپیده هنوز کامل بالا نزده بود که چوپانانِ روستای خانقاه، پیکر سردار جنگل را در میانِ سکوتِ برفیِ کوهستان یافتند؛ میرزا آرام و بی‌هیاهو و گائوک که در همان سرمای مرگ‌آور کنار او جان داده بود.
    میرزا کوچک‌خان، سرداری که در برابر هر قدرتِ تحقیرگری ایستاد، در همان طبیعتی آرام گرفت که عمری پاسدارش بود و ردّ قدم‌هایش، هنوز در سکوتِ سردِ کوهستان شنیده می‌شود.

  • خاک کارخانه


    مستندنگاری شیوا خادمی، نه فقط یک کتاب، که یک سفر به ریشه‌های فراموش‌شده‌ی صنعت ایران است. سفری که از دل عکاسی و گفت‌وگوهای ساده با همکاران سالخورده‌ی عزیز جون، مادربزرگش که کارگر سال ۱۳۲۰ کارخانه‌ی چیت‌سازی بهشهر بوده،آغاز می‌شود و به تصویری سینمایی از پیوند کار، هویت و زندگی بدل می‌گردد. خادمی با نگاهی عاطفی و جستجوگر، صدای کارگران حاشیه‌نشین را ثبت می‌کند: زنان بافنده‌ای که از سنین کودکی با چهارپایه زیر پایشان ،قوت دست‌هایشان در تاروپود پارچه‌ها تنیده، مردانی که شبانه‌روزی دستگاه‌ها را نفس می‌کشاندند، آشپزها و معلمان کارگری که زندگی‌شان با سوت کارخانه تنظیم می‌شد. این روایت‌ها، از بومی‌های بهشهر تا مهاجران، زنجیره‌ی ناشناخته‌ی کار در ایران را می‌سازند ــ نگاهی از پایین به بالا، نه از کاغذهای رسمی، که از خاطرات زنده‌ی کسانی که همیشه در حاشیه بودند. حاصلِ پنج سال پژوهش، کتابی است که تاریخ کسب‌وکار ایران را نه با آمار، که با ضربان قلبِ کارگران بازنویسی می‌کند.
    «خاک کارخانه» اثری است که نشان می‌دهد چگونه یک کارخانه، نه فقط پارچه می‌بافد، که هویت یک شهر را. برای هر که می‌خواهد صدای خاموشانِ تاریخِ معاصر را بشنود.مخاطب پیشنهادی این اثر علاقه‌مندان به مستندنگاری، تاریخ شفاهی و روایت‌های انسانی هستند.
    همچنین کتاب خاک کارخانه از نشر اطراف، برنده ی جایزه جلال و امین الضرب شده است.

    #مرور
    مرور کتاب خاک کارخانه به قلم شیوا خادمی

    در صفحه بهخوانم منتشر شد🌸

    https://behkhaan.ir/reviews/e1250f91-0ced-47ac-b7d4-e3c84f15e7e2?inviteCode=k23Vx5Nj665c

    https://ble.ir/SEtemadijam

  • در راه خدمت

     در راه خدمت
     پاسدار شهید محمدرضا لاجوردی

    ️ ده سال از زندگی مشترکشان می‌گذشت و محمدرضا همان مردِ پرتلاش و پرشور خدمت بود؛ از کمک به مردم گرفته تا خادمی هیئت ریحانهالحسین. پرورش‌یافته در آستان امام حسین(ع) بود و نذرِ مادر برای امام رضا(ع). از کودکی با ایمان و عشق به خدمت بزرگ شد. اواخر، چله‌ی شهادت گرفته بود و پنج‌شنبه‌هایش با خواندن دعای کمیل در جوار سیدالکریم می‌گذشت. همسرش محبوبه می‌گفت: «محمدرضا هدیه‌ی امیرالمؤمنین بود؛ روز عید غدیر که عقدمان جاری شد، ده سال بعد، همان روز، همان هدیه را به راه امام عصر(عج) تقدیم کردم.» در آخرین دیدار، انگشترهایش را یادگاری به همسرش سپرد و در آخرین تماس گفت: «حلالم کن.» بامداد ۲۶ خرداد، موشک‌های رژیم صهیونیستی پایگاه هوافضای بیدگنه شهریار را لرزاند و پاسدار محمدرضا لاجوردی، پدری ۳۳ ساله اهل سیاهکل گیلان، دو دخترش نورا و ریحانه را گذاشت و پر کشید. خبری از پیکرش نبود؛ همسرش برای آرامش دل خود به زیارت حضرت عبدالعظیم رفت و نذری پخش کرد. فردا خبر پیدا شدن پیکر رسید و محمدرضا در بهشت زهرا، قطعه ۴۲، آرام گرفت؛ مردی که با هر قدمش، عشق به خدمت و وفاداری به راه حق را در دل‌ها جاودانه کرد و با شهادتش، چراغ یادش همیشه روشن ماند.

  • آقای قاضی


    زودتر از همه وارد دفترکارش شد. چند دقیقه‌ای پشت میز ایستاد؛ تیرماه ۶۷ را به یاد آورد؛ عید غدیری که در بیست سالگی داماد شده بود، با یادگاری هایی از روزهای سخت جبهه و یاد دوستان شهیدش.
    تحصیلات حوزوی‌اش که تمام شد، برای خدمت در نظام، آزمون قضاوت داد. قبولی‌اش، او را راهی اهواز کرد؛ دادیاری‌ که در آن ماهی یک‌بار بیشتر خانواده‌اش را نمی‌دید. سال‌ها گذشت و به تهران برگشت؛ شد معاون دادستان و بعد دادستان زندان اوین.
    خانه با صدای همیشگی‌اش جان می‌گرفت: «سلام دخترِ گلِ بابا.» هانیه و حامد دنیای او بودند.۲۲ خرداد، روز بازگشت همسرش از حج، به استقبالش رفت. کوتاه بود، اما گرم؛ کسی نمی‌دانست آخرین دیدارِ زمینی‌شان رقم می‌خورد.
    چند روز بعد، وقتی خبر حمله به زندان پیچید، دل حامد فروریخت. پس از اطمینان از شهادت بابا، پیامکی برای مادر فرستاد: «وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا…»
    دوم تیر ۱۴۰۴،روز تولد دخترش، با موشک‌های رژیم اشغالگر صهیونیستی که اوین را نشانه گرفت، قاضی علی قناعت‌کار ماوردیانی به شهادت رسید؛ مردی که تمام عمر پای عدالت ایستاده بود و رهایی حقیقی را همان‌جا میان انجام وظیفه یافت و پس از طواف بر گرد ضریح مطهر حرم بانوی کرامت در مقبره شهید مفتح به خاک سپرده شد.

  • کتاب آدینه

    خانم زمانی، با لبخندی بر لب، کتاب‌ها را با نظمی خاص روی میز فلزی می‌چید. نسیم ملایم آبان‌ماه، برگ‌های زرد را در حیاط دانشگاه تهران به این سو و آن سو می‌بُرد. او هر جمعه این میز کوچک را برپا می‌کرد؛ کتابخانه‌ای سیار که هم کتاب امانت می‌داد و هم می‌فروخت.

    “می‌بینی اون خانم با چادر گلدار رو؟” با چشمانی مشتاق اشاره کرد: “هر جمعه برای دختر دو ساله‌اش کتابی از سیرهٔ امامان می‌خره.”

    دستی به کتاب‌های مرتب‌شده کشید و ادامه داد: “و اون حاج‌خانم با چادر مشکی، هر هفته کتاب پیشنهادی تریبون رو می‌خره برای نذر فرهنگی.”

    چشمانش برق زد: “هفتهٔ پیش، خانمی اومد که وقتی کیفش رو باز کرد، فهمیدم پولی برای خرید کتابی که می‌خواست، نداره. حاج‌خانم بی‌صدا پول کتاب رو گذاشت و رفت، طوری که اون زن نفهمید. وقتی کتاب رو بهش دادم، اشک تو چشمانش جمع شد… همون لحظه فهمیدم اینجا فقط کتاب رد و بدل نمی‌شه.”

    وقتی نسیم، صدای اذان را با خود آورد، خانم زمانی چادرش را مرتب کرد: “اینجا فقط کتاب نمی‌فروشیم؛ پلی می‌سازیم بین قلب‌ها. گاهی یک کتاب، همون نوری می‌شه که یکی تو تاریکی دنبالش می‌گرده.”

    ✍️🏻 سمانه اعتمادی‌جم
    “نمازجمعه تهران”

  • به وقت رهایی



    مهدی از همان کودکی در دامان هیئتی بزرگ شد که بذرش را یک شهید کاشته بود. سال ۶۰، وقتی پدرِ مهدی نوجوانی یازده‌ساله بود و عصرها با دوستانش در کوچه بازی می‌کرد، شهید رضا حیدری‌نصر با مهربانی به آنها گفت: «بچه ها حیفه عمرتون… بیایید هدفمند زندگی کنید.» همان روز، جرقه‌ی هیئتی کوچک زده شد؛ هیئتی که چهارشنبه‌ها با آموزش قرآن شروع شد و روضه‌خوانی‌اش محله را زنده نگه می‌داشت. هیئت از آن سال تا امروز پابرجاست و پخت‌وپز آن همچنان در خانه‌ی آقای لاله انجام می‌شود تا گذشته‌ای پربرکت،همچنان ادامه پیدا کند.
    آقا مهدی، جوانی ۲۵ ساله، مهربان، شوخ‌طبع و همکار پدر در کار حفاظ‌سازی نرده بود. چند ماهی بود ماجرای چک‌هایی که شرکت از دسته‌چک پدر کشیده و پاس نکرده بود، سایه‌اش را روی زندگی خانواده انداخته بود؛ سایه‌ای که سرانجام به بازداشت پدر انجامید.
    *شهید مهدی لاله* صبح دوشنبه دوم تیر ۱۴۰۴ برای پیگیری آزادی پدر، راهی اوین شد؛ دلش می‌خواست باز دورهم جمع شوند، هیئت چهارشنبه‌ها بی‌وقفه پابرجا بماند و محرم چراغش پرنورتر شود، اما همان روز حوالی ساعت دوازده ظهر، با تجاوز رژیم اشغالگر صهیونیستی به زندان، گلوله‌های دشمن او را ربودند؛ جوانی که برای رهایی پدر آمده بود، خود به رهاییِ حقیقی رسید.
  • راه بَر

    سید علی، کیفش را محکم در بغل گرفت و قدم‌ها را تند کرد تا خودش را به کتابفروشی کوچک سرِ خیابان برساند؛ جایی که بوی رمان‌های خوانده‌شده و کاغذهای کهنه، چون زمزمه‌ای آرام از گذشته، به استقبالش می‌آمد.
    وقتی وارد شد، گویی سنگینی دنیا از شانه‌هایش برداشته شد.
    جلدها را یکی‌یکی لمس می‌کرد، ورق می‌زد و با هر صفحه، به جهانی دیگر سفر می‌کرد…
    اما پناهگاه واقعی‌اش، کتابخانه‌ی آستان قدس در حریم امام رضا علیه السلام بود؛ قدیمی و روشن، با میزهایی که ظهرها بوی آفتاب گرم را در خود نگه می‌داشتند.
    آنجا که می‌نشست، زمان کم‌کم رنگ می‌باخت و صداهای دنیا دور می‌شدند؛ تنها صدای کلمات بود که با او نجوا می‌کردند.
    آن روز، آن‌قدر در صفحه‌ها فرو رفته بود که وقتی سر بلند کرد، روشنای ظهر از پنجره‌ها مثل آبشاری از نور داخل سالن ریخته بود.
    دوستش آرام گفت:
    «اذان هم تمام شد… اصلاً شنیدی؟»
    نشنیده بود.

    سالها گذشت، روزی قامت در برابر طوفان‌ها راست کرد و بر صحنه‌ی کشوری بزرگ ایستاد، و تمام شهر، زیر بیرق باورهایش دوباره جان گرفت.
    او کسی نبود جز سیدعلی خامنه‌ای،رهبر ایران.

  • راه بَر

    سید علی، کیفش را محکم در بغل گرفت و قدم‌ها را تند کرد تا خودش را به کتابفروشی کوچک سرِ خیابان برساند؛ جایی که بوی رمان‌های خوانده‌شده و کاغذهای کهنه، چون زمزمه‌ای آرام از گذشته، به استقبالش می‌آمد.
    وقتی وارد شد، گویی سنگینی دنیا از شانه‌هایش برداشته شد.
    جلدها را یکی‌یکی لمس می‌کرد، ورق می‌زد و با هر صفحه، به جهانی دیگر سفر می‌کرد…
    اما پناهگاه واقعی‌اش، کتابخانه‌ی آستان قدس در حریم امام رضا علیه السلام بود؛ قدیمی و روشن، با میزهایی که ظهرها بوی آفتاب گرم را در خود نگه می‌داشتند.
    آنجا که می‌نشست، زمان کم‌کم رنگ می‌باخت و صداهای دنیا دور می‌شدند؛ تنها صدای کلمات بود که با او نجوا می‌کردند.
    آن روز، آن‌قدر در صفحه‌ها فرو رفته بود که وقتی سر بلند کرد، روشنای ظهر از پنجره‌ها مثل آبشاری از نور داخل سالن ریخته بود.
    دوستش آرام گفت:
    «اذان هم تمام شد… اصلاً شنیدی؟»
    نشنیده بود.

    سالها گذشت، روزی قامت در برابر طوفان‌ها راست کرد و بر صحنه‌ی کشوری بزرگ ایستاد، و تمام شهر، زیر بیرق باورهایش دوباره جان گرفت.
    او کسی نبود جز سیدعلی خامنه‌ای،رهبر ایران.

  • راه بَر


    سید علی، کیفش را محکم در بغل گرفت و قدم‌ها را تند کرد تا خودش را به کتابفروشی کوچک سرِ خیابان برساند؛ جایی که بوی رمان‌های خوانده‌شده و کاغذهای کهنه، چون زمزمه‌ای آرام از گذشته، به استقبالش می‌آمد.
    وقتی وارد شد، گویی سنگینی دنیا از شانه‌هایش برداشته شد.
    جلدها را یکی‌یکی لمس می‌کرد، ورق می‌زد و با هر صفحه، به جهانی دیگر سفر می‌کرد…
    اما پناهگاه واقعی‌اش، کتابخانه‌ی آستان قدس در حریم امام رضا علیه السلام بود؛ قدیمی و روشن، با میزهایی که ظهرها بوی آفتاب گرم را در خود نگه می‌داشتند.
    آنجا که می‌نشست، زمان کم‌کم رنگ می‌باخت و صداهای دنیا دور می‌شدند؛ تنها صدای کلمات بود که با او نجوا می‌کردند.
    آن روز، آن‌قدر در صفحه‌ها فرو رفته بود که وقتی سر بلند کرد، روشنای ظهر از پنجره‌ها مثل آبشاری از نور داخل سالن ریخته بود.
    دوستش آرام گفت:
    «اذان هم تمام شد… اصلاً شنیدی؟»
    نشنیده بود.

    سالها گذشت، روزی قامت در برابر طوفان‌ها راست کرد و بر صحنه‌ی کشوری بزرگ ایستاد، و تمام شهر، زیر بیرق باورهایش دوباره جان گرفت.
    او کسی نبود جز سیدعلی خامنه‌ای،رهبر ایران.

  • به وقت خدمت

    صبح، نور آرامی از پنجره می‌تابید. رضا بی‌صدا از خانه بیرون رفت تا همسر بیمارش بیدار نشود. چند روزی بود توان خداحافظی نداشتند، اما دل رضا آرام بود. نگاهش روی قاب عکس خانوادگی ماند؛ ریحانه و امیر کنار هم، با لبخند. لبخندِ او هم تکیه‌گاهی که همیشه به آن دل‌گرم بودند.
    در ماه‌های اخیر، هر بار که همسرش برای شیمی‌درمانی می‌رفت، رضا هم کنارش می‌نشست، بی‌کلام، اما سراسر محبت. وقتی دکتر خبر توده‌ی بدخیم را داد، فقط گفت: «ماشین رو می‌فروشیم، بهترین درمان رو می‌گیرم برات. اصلا نگران نباش .» همیشه همین‌طور بود؛ آرام، مسئولیت‌پذیر، بی‌ادعا.
    همه‌چیز را برای رضای خدا می‌خواست و آرامش مردم، دغدغه‌ی دلش بود.
    در پنجاه‌وسه‌سالگی، با فرزندانش مثل دوست صمیمی رفتار می‌کرد؛ مخصوصاً با ریحانه که کنکور پیش‌رو داشت. امیر می‌گفت: «دلم به بابا گرم بود، هر مشکلی پیش می‌اومد، بابا راهش رو بلد بود.»
    شهید رضا برومند، کارشناس کامپیوتر، دوم تیرماه ۱۴۰۴ در حمله‌ی موشکی رژیم صهیونیستی به تهران، در محل کارش و همان‌طور که آرزو داشت، در راه خدمت به مردم کشورش شهید شد. پیکر او در قطعه‌ی ۴۲ بهشت‌زهرای تهران آرام گرفت؛ مردی که می‌گفت: «دوست دارم برای مردمم، در حین کار، شهید بشم» و سرانجام، با آرزویش عاقبت‌به‌خیر شد.