برچسب: تاریخی

  • ذوالفقار

    کار پیامبر(ص) تمام شده بود. دسته های پنجاه نفره به سمتش حمله می بردند. دندان مبارکش شکسته و صورت نورانی شکافته بود. شمشیر علی(ع)  همچون پیکر مبارکش ،از فرط ضربات متعدد، زخمهای عمیق برداشته بود و دیگر توان مبارزه نداشت. ناگهان شکست. بیم آن می‌رفت نبوت و ولایت یکجا از بین برود.
    اما…
    غیرت علی(ع) امر خدا را زمین نمی گذاشت. پیامبر(ص)  ذوالفقارش را به حیدر سپرد. تیغ مقدس در دستان علی (ع) چنان بالا و پایین میرفت که گویی آذرخشی از ملکوت بر زمین فرود آمده است.زمین زیر پای مشرکان شکافت و آسمان به لرزه افتاد.
    ملکوت که از عظمتِ روح علی (ع) به وجد آمده بود،  به حرف آمد و صدایی الهی به گوش همگان رسید. صدایی که کوه‌ها را به لرزه درآورد و در دل تاریخ ثبت شد:
    “لَا فَتَی إلّا عَلِیّ وَ لَا سَیْفَ إلّا ذُوالْفَقَار”

  • راز نیایش



    حسین(ع) زانو زده بر خاکِ سوزان،
    علی‌اصغر را به سینه فشرده…
    خونِ گلویِ شکافته‌اش،
    روی دستانِ پدر می‌چکد…
    همان دستانی که برای شکرِ نجاتِ اسماعیل در عرفات بالا رفت…
    مُمسِک یَدَی اِبراهیمَ عَن ذَبحِ ابنِهِ …
    خدایا،ممنون که به ابراهیم رحم کردی و نگذاشتی پسرش جلوی چشمانش ذبح شود …

  • گرم ترین میهمان

    شب سال نو بود و سرمای ژانویه ۱۹۷۹ مثل سوزن در استخوان‌های نوفل‌لوشاتو فرو می‌رفت. صدای خنده و شادی برای لحظه‌ای خاموش شد، وقتی ضربه‌ای آرام به در خورد. پشت در، مردی با لبخند ایستاده بود، با یک بسته ی کادو شده در دستانش.  روی بسته، با خطی ساده و مهربان نوشته بود: «هدیه‌ای از طرف آقای خمینی برای همسایه‌ها. سال نو مبارک.»
    باورم نمی‌شد که این مرد غریبه، در خانه ی ساده ی روبه‌رو، این‌قدر به ما فکر کرده باشد. آن زمستان، سردترین روزهای دهکده‌مان، انگار گرم‌ترین میهمان تاریخ را به خودش دیده بود.

    فردا صبح، تو کلیسای کوچک ده، دور هم جمع شدیم. لوسیل، با چشم‌های پرشور، گفت: «باید جواب این محبت رو بدیم.» مادلن، که همیشه قصه‌های باغ کشیش را تعریف می‌کرد، لبخند زد و گفت: «خاک همون باغ رو براش می‌برم، همونی که کشیش می‌گفت روح فرانسه توشه.» همه با سر تأیید کردیم. کلر، با خنده، روبان آبی موهایش را باز کرد و به مادلن داد تا دور شیشه برای تزئین ببند. ماری، که عاشق گل‌هایش بود، گفت: «منم چند شاخه گل رز می‌ذارم کنارش.»
    ‌وقتی شنیدیم قرار است برای همیشه روستای ما را ترک کند، دلمان گرفت. روسری‌هایمان را سرکردیم، کنار جاده ایستادیم، با شیشه‌ای پر از خاکِ باغ، که درش با موم مهر شده بود و روبان آبی کلر دورش می‌درخشید. چند شاخه گل ماری هم تو دستهایمان بود. هدیه مان را دادیم و زیر لب گفتیم: «خداحافظ، خمینی عزیز.»

  • گلریزان


    جبرئیل ندا داد: «فرشتگان! به فرمان خدا، زیباترین گل‌های بهشت را بچینید!» ما شادمان به سوی باغ‌های بهشتی پر کشیدیم. از طوبی، شکوفه‌های معطر چیدیم و سبدهایمان را از عطر و نور پر کردیم.
    وقتی به مدینه رسیدیم، آسمان از عطر گل‌ها لبریز شد. پیامبر (ص) با لبخندی بهشتی نظاره‌گر بود. در آن لحظه، علی (ع)، چون کوهی از نور و صلابت، و فاطمه (س)، مانند گوهری درخشان در سپیده‌ی رحمت، شانه به شانه در هاله‌ای از جلال الهی ایستاده بودند. چشمان زهرا (س) مثل ستاره‌ای در آسمان معرفت می‌درخشید و نگاه علی (ع)، سرشار از عشقی پاک و بی‌انتها، گویی عهدی ابدی با قلب خلقت بسته بود.
    ما گل‌ها را بر سرشان ریختیم و زمین شاهد پاک‌ترین پیوند عالم شد. هنوز هم در بهشت، نامشان که می‌آید، گل‌ها عطر می‌افشانند و فرشتگان به یاد آن عشق آسمانی لبخند می‌زنند.
    پیوندشان مبارک ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

  • سوم خرداد

    عرق از پیشانی‌بندِ خاکی اش می‌چکید. کلمات “یا حسین” با خون و خاک در هم آمیخته بود. بازوی مجروحش را به سختی تکان می‌داد، اما دردش را حس نمی‌کرد. هر قدم به سمت مسجد جامع، تاریخ ۵۷۵ روز مقاومت را در ذهنش زنده می‌کرد.

    نفس‌نفس‌زنان به دیوار مسجد رسید. با انگشتان خون‌آلودش، روی شعار “جئنا لنبقی” بعثی‌ها دست کشید – “آمده‌ایم که بمانیم”…تلخندی زد و زمزمه کرد: “نماندید…”

    پرچم سه‌رنگ را از جیب بیرون کشید؛ همان که دو سال ، در تمام عملیات‌ها همراهش بود و منتظر این روز. با هر جان‌کندنی بود از مناره بالا رفت. وقتی پرچم در آسمان خرمشهر به اهتزاز درآمد، اشک در چشمانش حلقه زد.

    فریادش در کوچه‌های خونین‌شهر پیچید: “خرمشهر آزاد شد!” صدای تکبیر رزمندگان با نوای اذان درآمیخت. قلب شهر، پس از ۱۹ ماه اسارت، دوباره با غرور می‌تپید.
    عروسِ خونینِ خوزستان، به خانه بازگشته بود.

  • نورِ هشتم


    آن شب، مدینه در پوست خود نمی‌گنجید؛ ستاره‌ها پایین‌تر آمده بودند و نسیم، عطر گل‌های بهشتی را در کوچه‌ها می‌پاشید. از خانه‌ای ساده، نوری سر کشید و آسمان را شرمنده کرد. کودکی زاده شد، علی نام گرفت، و قلب‌ها بی‌آنکه بدانند چرا، به تپش افتادند. نخل‌ها سر به هم ساییدند، جویبارها زمزمه کردند، و حتی آهوان دشت، دورتر، انگار در انتظار پناه آن نور، بی‌قرار دویدند.
    میلادش نوید مهری بود که روزی بیابان‌ها را هم در آغوش می‌کشید، و مدینه آن شب، در شوقش غرق خنده و اشک شد.

  • آخرین ناصر

    ندای ‘هل من ناصر’ پدر را شنید، با آخرین رمقی که داشت گریست، دعوت حق را لبیک گفت.

  • کل ارض کربلا

    کربلا سال ۶۱ هجری
    علی اصغر در آغوش پدر، تیر، سکوت.


    غزه سال ۱۴۴۵ هجری
    نوزادی در آغوش مادر، بمباران، سکوت.

  • سایه ی سر


    همیشه سایه ی سرش بود حتی روی نیزه.

  • میهمان

    همیشه سرِ رقیه در بغل بابا بود؛
    این بار سرِ بابا در بغل رقیه…