برچسب: اجتماعی

  • زمین گِرده


    جلوی آیینه ایستاده بود. از ظاهری که برای خودش ساخته بود، راضی بود. خودش را عطرباران کرد. از در که بیرون رفت، از مردی که از کوچه و مردانی که از خیابان عبور می‌کردند، دل بُرد. چند صباحی نگذشت، از هم قطارش دل بُردند.