دسته: روایت

  • تا آخرین لحظه

    ✨  *تا آخرین لحظه
    💚  شهید فرامرز حضرتی*

    🔻 فرامرز  از آن آدم‌هایی بود که بی‌صدا قهرمان می‌شوند. مردی شصت‌ویک‌ساله که سی سال از عمرش را در اداره‌ی بهزیستی قصرشیرین گذاشت. حسابدار بود، اما عدد و سند برایش فقط کاغذ نبود؛ پشت هر پرونده، زندگی یک خانواده، یک معلول، یک زن بی‌پناه را می‌دید. او را به خوش‌قلبی، خوش‌نامی و وظیفه‌شناسی می‌شناختند؛ همیشه برای کمک به دیگران حاضر بود.

    🔻 سحرگاه جمعه ۲۳ خرداد، شهر هنوز در خواب بود که حمله‌ی اسرائیل، سکوت قصرشیرین را شکست و  به مرکز درمانی بهزیستی خورد.

    🔻  فرامرز کنار خانواده‌اش بود که تلفن زنگ خورد؛ همکارش مجروح شده بود. مکث نکرد. چفیه‌ای بر سر انداخت، با همان لباس خانه راه افتاد؛ تنها سلاحش دل بزرگی بود که عادت نداشت عقب بماند. وارد ساختمان بهزیستی شد. همکار زخمی را بیرون آورد. دوباره برگشت؛ برای اسناد، تجهیزات، برای امانت‌هایی که متعلق به جامعه‌ی معلولان بود. همان‌جا، در انفجار بعدی، ایستادنش به جاودانگی رسید. دخترش بعدها گفت: «بابا همیشه می‌گفت آدم اگر به درد مردم نخورد، به چه درد می‌خورد؟»

    🔻 فرامرز حضرتی تا آخرین لحظه کنار مردم ایستاد. پیکرش در مزارستان رضوان قصرشیرین آرام گرفت، اما نامش ایستاده‌تر از همیشه، به‌عنوان نماد غیرت و مسئولیت، در حافظه‌ی  شهر باقی ماند.

    ✍🏻 سمانه اعتمادی جم

    🕊️ #فرزند_ایران؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی  

    رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
    📲 @khamenei_reyhaneh

  • پروازِ آخر

    محسن، مردی که همیشه دلش زودتر از ساعت ، به خانه می‌رسید.هر جا بود، خانواده‌اش را در صدر همه‌چیز می‌نشاند. مهربان بود، آن‌قدر که خستگیِ یازده سال زندگی مشترک، هرگز صدایش را بلند نکرد. برای سمیرا همسرش، احترام را زندگی می‌کرد. برای آرتین، پدری بود که با همه‌ی خستگی، روی زمین می‌نشست و کشتی می‌گرفت، می‌خندید و دنیا را برایش ساده‌تر می‌کرد.
    رشته حسابداری را نیمه‌کاره رها کرد، چون دلش جای دیگری پر می‌کشید؛ میان آشیانه ی هواپیما، جایی که شب و روز برایش معنا نداشت.شب‌ها مقاله‌های فنی می‌خواند، ترجمه می‌کرد و می‌نوشت؛ می‌گفت شاید روزی نوشته‌ها به کار کسی بیاید. پنج‌شنبه، بعد از نوشتنِ آخرین صفحه‌ی ترجمه‌اش،دفتر را بست؛ بی‌آنکه بداند دفتر عمرش هم رو به اتمام است. جمعه‌ای که قرار بود سفر بروند، خبرِ آماده‌باش همه‌چیز را عوض کرد. گفت:«رئیسمون تنهاست، دلم نمیاد اون رو تنها بزارم.»
    بامداد، آرام از خواب برخاست. موهای پسرش را بوسید و رفت. ساعت ۱۲:۰۵ ظهر ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، آسمان تبریز شاهد پرواز دیگری شد. ستوان سوم محسن آین،از کارکنان خدوم و متعهد پایگاه هوایی شهید فکوری تبریز، در تجاوز رژیم صهیونیستی، شهید شد و در گلزار شهدای خوی آرام گرفت؛ مردی که پیش از قهرمان بودن، مردِ میدان تعهد و غیرت بود.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    به لطف خدا ،روایت سی‌ و هفتم از شهدای جنگ ۱۲ روزه

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • هفت ماهگی در آغوش آرامش

    🗞  هفت‌ماهگی در آغوش آرامش
    💗  شهید زهرا ذاکریان امیری

    🔹️ زهرا ذاکریان‌امیری هنوز حرف زدن بلد نبود؛ دنیایش خلاصه می‌شد در گرمای آغوش مادر و صدای آرام پدر. هفت‌ماهه بود و زندگی را با لمس می‌فهمید؛ با نوازش دست‌های زینب، مادرش و با ضربان قلب محمدرضا، پدرش، وقتی او را روی سینه‌اش می‌گذاشت. برای زهرا، پدر و مادر، خودِ جهان بودند. زینب، آرامش را بلد بود؛ همان آرامشی که بی‌دریغ در مدرسه به شاگردانش می‌بخشید، در خانه به نوزاد هفت‌ماهه‌اش می‌نشاند. محمدرضا، با همه‌ی دغدغه‌های علمی و مسئولیت‌های بزرگ اجتماعی، وقتی به خانه می‌رسید، دنیا را کوچک می‌کرد تا فقط پدر باشد. زهرا در خانه‌ای رشد می‌کرد که عشق، بی‌صدا جریان داشت. اما سحرگاه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، در حمله موشکی رژیم صهیونیستی به مناطق مسکونی شهرک شهید چمران، این آرامش شکسته شد. زهرا، بی‌آن‌که بداند چرا، همراه با پدر و مادر و خواهرش به آسمان پر کشید؛ نوزادی که جهان را با آغوش شناخت و در همان آغوش، از زمین جدا شد. با دستانی خالی، که مظلومیتش یادآور کوچک‌ترین شهید کربلا بود؛ نوزادی که هنوز زبان نداشت، اما شهادتش بلندترین فریاد شد. پیکر کوچک او، در کنار خانواده‌اش، در گلزار شهدای شایستگان امیرکلای بابل آرام گرفت.

    🖼 #فرزند_ایران؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی 

    📝 سمانه اعتمادی‌جم

    📥 نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید.

    🖼روزنامه #صدای_ایران
    📱 @sedaye_iran_newspaper

  • پنج سالگی ناتمام

    پنج‌سالگی ناتمام

    فاطمه، پنج‌ساله بود؛ سنی که هنوز دنیا را با سؤال می‌شناخت، نه با ترس. دستش همیشه یا در دست پدر بود یا در آغوش مادر. محمدرضا برایش فقط «بابا» نبود؛ قهرمانی بود که شب‌ها آرام کنارش می‌نشست و با صدایی شمرده قصه می‌گفت. زینب، مادرش، برای فاطمه شبیه پناه بود؛ نگاهش، لحنش، حتی تذکرهایش بوی امنیت می‌داد.
    فاطمه در خانه‌ای بزرگ می‌شد که علم و ایمان در آن نفس می‌کشید. می‌دید که پدر، خسته اما امیدوار برمی‌گردد و مادر، با صبری معلمانه خانه را سرپا نگه می‌دارد. او هنوز معنی «جنگ» را نمی‌دانست؛ فقط می‌دانست وقتی کنار پدر و مادرش است، دنیا جای امنی‌ست.

    اما سحرگاه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، در حمله موشکی رژیم صهیونیستی به مناطق مسکونی شهرک شهید چمران، همان خانه‌ی امن فرو ریخت.
    فاطمه، بی‌آن‌که بداند دشمن کیست و جنگ یعنی چه، بی‌گناه و کودکانه، کنار پدر، مادر و خواهرش شهید شد؛کودکی که حقش زندگی بود، نه آوار. فاطمه، کنار خانواده‌اش، پیش از آن‌که بزرگ شود،چشم از زمین بست و به آسمان رفت.
    چند روز بعد، پیکر کوچک او، در کنار پدر، مادر و خواهرش، در گلزار شهدای شایستگان امیرکلای بابل آرام گرفت؛ جایی که پنج‌سالگیِ ناتمام، برای همیشه جاودانه شد.

  • کلاسی به وسعت ایران

    زینب، معلمی از جنس آرامش و تعهد بود؛ بانویی که کلاس درسش فقط چهاردیواری یک دبیرستان نبود. او با نگاه انسانی، صبر معلمان، با دقتی برخاسته از وجدان و عشق به تعلیم، به دل دانش‌آموزانش راه پیدا می‌کرد و آموزش را به تربیت گره می‌زد. نظم، احترام و مسئولیت‌پذیری در حضورش جان می‌گرفت و شاگردانش، پیش از آن‌که نمره بگیرند، دیده می‌شدند.دبیرِ با انگیزه‌ی دهه هفتادی، که جوانی‌اش را بی‌هیاهو وقف معلمی کرده بود، همیشه می‌گفت:«دانش‌آموزانم را نه با نمره، بلکه با نگاه انسانی می‌سنجم.»
    او همسر دکتر محمدرضا ذاکریان امیری بود؛ نخبه علمی کشور و پژوهشگری متعهد. خانواده‌ای که علم، ایمان و محبت در آن هم‌نشین بودند. اما ظهر ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، جنایت موشکی رژیم صهیونیستی، آرامش یک خانه مسکونی در شهرک شهید چمران را در هم شکست. زینب نبی زاده ، همراه با همسر و دو دختر خردسالش، فاطمه‌ی پنج‌ساله و زهرای هفت‌ماهه، در آغوش آسمان آرام گرفتند و در گلزار شهدای شایستگان امیرکلای بابل برای همیشه جاودان شدند؛همچون ستاره‌ای روشن بر تاریخ این سرزمین. پس از او، مدرسه دیگر همان مدرسه نشد. جای خالی‌اش به سکوتی سنگین بدل شد؛ سکوتی که از ایثار، تعهد و معلمی می‌گفت که کلاسش، حالا به وسعت ایران شده است.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    با عنایت حضرت حق، روایت سی‌ و چهارم از شهدای جنگ ۱۲ روزه

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • آخرین تدوین

    آخرین تدوین

    ابوالفضل تازه قدم در جوانی گذاشته بود؛ جوانی آرام، مؤدب و عاشق اهل‌بیت(ع). نامش، یادگار ارادت خانواده‌اش به حضرت عباس(ع) ، از کودکی دلش را گره زده بود به علمدار کربلا. هرچه هنر و توان داشت، در راه مدح خاندان نور خرج می‌کرد؛ از عکاسی خبری و تدوین تا طراحی برای هیئت‌ها، نماز جمعه و کانون بسیج رسانه شهرستان قدس. می‌گفت: «ای کاش بشود که در شهر خودم خدمت سربازی را بگذرانم تا اگر توانی دارم و کاری بلدم برای مردم همین شهر به‌کار گیرم.»
    سرانجام بعد از دیپلم، لباس سربازی تیپ حضرت امیرالمؤمنین(ع) را بر تن کرد؛ لباسی که برای او فقط یک لباس نبود، عهدی بود با وطن و با مولایش ابوالفضل(ع). در همان روزهای نخست معرفی‌اش به یگان، تقدیر مسیری دیگر پیش پایش گذاشت؛ مسیری که همه عاشقانِ علمدار آرزویش را دارند.
    دوم تیرماه ۱۴۰۴، موشک‌های رژیم صهیونیستی بر محل استقرار یگان فرو ریختند و ابوالفضل فتحی ، جوانی که هنر را از ایمان جدا نمی‌دانست و هر دو را خرج حقیقت کرده بود، پرکشید. سربازی که در نخستین روزهای خدمت،جان و جوانی‌اش را هنرمندانه در راه حفاظت از خاک و مردمش نثار کرد و نامش، تا همیشه، چون فریادی روشن، بر پیشانی این خاک خواهد ماند.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    به فضل الهی، روایت سی‌ و سوم از شهدای جنگ ۱۲ روزه

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • نورِ خانه

    نورِ خانه

    وسایل‌شان را جمع کرده بودند. صندوق ماشین پر شده بود و خانه بوی رفتن می‌داد. قرار بود چند دقیقه‌ی دیگر، تهران را پشت سر بگذارند؛ بی‌سروصدا، پیش از آن‌که صبح برسد. سعیده، برای برداشتن چند خرده‌ریز راهی آشپزخانه شد. آخرین وسایل را جمع کرد. پرویز به سمت پارکینگ رفت. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که موشک‌های صهیونیستی، سکوت خیابان محبی را شکافتند. انفجار ساختمان کناری، خانه‌ی آن‌ها را هم به لرزه انداخت و فرو نشاند. سعیده همان‌جا ماند؛ زیر آوار سقفی که تا لحظاتی پیش، پناه زندگی‌اش بود.
    پرویز از هوش رفت. وقتی چشم باز کرد، روی تخت بیمارستان بود؛ با بدنی زخمی و دلی بی‌خبر از آن‌که همسرش کجاست. یک شبانه‌روز گذشت تا سعیده را از زیر آوار بیرون آوردند.
    هر سه یادگارِ او، مشغول ساختن زندگی خودشان بودند و او سال‌ها ستون آرام خانه‌ای بود که با عشق سرپا مانده بود. نورِ خانه،زنی که عمر شصت و پنج ساله اش را در پناه خانه و خانواده معنا کرده بود،سعیده قشقایی‌عبدی، ۲۵ خرداد ۱۴۰۴ پرکشید. او را در قطعه ۷۳ بهشت زهرا، در آغوش پدرش به خاک سپردند؛ زنی که برای همیشه ماند؛ در حافظه‌ی شهری که ایستاده و روایتش، مانند روشنایی یک فانوسِ تابان است.

    ✍سمانه اعتمادی جم

    به توفیق الهی، روایت سی‌ و دوم از شهدای جنگ ۱۲ روزه

    https://ble.ir/SEtemadijam
    https://etemadijam.ir/

  • مدافع آسمان

    🗞 مدافع آسمان
    💗 شهید امید رمضانی

    🔹️ فردوسِ آرامِ خراسان، میان کوچه‌های آفتاب‌خورده‌اش، مردی را پروراند که صبر را زود آموخت و مسئولیت را زودتر از سنش به دوش کشید. امید، آرام بود و دقیق؛ حقِ مردم برایش خط قرمز بود، آن‌قدر که یک خودکارِ جا مانده را هم امانت می‌دانست. کودکی‌اش با مراقبت گذشت و نوجوانی‌اش با رؤیای خدمت قد کشید. دلش به آسمان گره خورده بود؛ به نگهبانی و حفاظت از مردم. وقتی لباس پدافند هوایی ارتش را پوشید، متواضع و بی‌ادعا ماند، با ایمانی راسخ و نظم مثال‌زدنی. همیشه پایبند به عدالت و وفای به عهد بود و کوچک‌ترین کم‌کاری را در کارش نمی‌پذیرفت. خانواده برایش همه چیز بود و لحظه‌ها را با همسر و دخترانش هلیا و هانیه معنا می‌کرد؛ می‌گفت این کنار آن‌ها بودن، بهترین همراهی زندگی است. خستگی را پشت لبخند پنهان می‌کرد تا خانه، امن و آرام بماند و عشقش به خانواده را هر روز با صبر و حوصله نشان می‌داد. بارها گفته بود دعا کنید شهید شوم. شهادت برایش حادثه نبود؛ قرار بود. ۲۶ خرداد، تهران زیر آتش بود. بمبارانِ رژیم صهیونیستی، آسمان را شکافت و سرهنگ پدافند هوایی ارتش، امید رمضانی به قرارش رسید.

    🖼 #فرزند_ایران؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی 

    📝 سمانه اعتمادی‌جم

    📥 نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید.

    🖼روزنامه #صدای_ایران
    📱 @sedaye_iran_newspaper

  • معتکف گشتم به یادت یا امیرالمؤمنین

    بسم‌الله الرحمن الرحیم

    معتکف گشتم به یادت یا امیرالمؤمنین

    روایت اعتکاف خانوادگی ۱۴۰۴
    مسجد جامع الزهرا (س) ـ شهرک آتی‌ساز

    اعتکاف، آن‌هم خانوادگی و با بچه؛ ترکیبی که در نگاه اول بیشتر شبیه دورهمی است تا عبادت. آدمی که با بچه در خیلی از برنامه‌ها جایی ندارد، همیشه دنبال جمعی می‌گردد که «قبولش کنند»؛ خودش را، بچه‌هایش را، شلوغی‌هایش را، گریه‌های ناگهانی و خنده‌های بی‌هوا را؛ حالا چه رسد به برنامه ای مثل اعتکاف. جایی که بتواند با دلِ قرص، بچه‌هایش را بسپارد به دلِ مسجد؛ همان‌جایی که قرار است خلوتِ آدم باشد، اما برای مادر، همیشه «جمع» است.
    مسجد جامع الزهرا (سلام‌الله‌علیها) در شهرک آتی‌ساز، این سه روز، فقط یک مسجد نبود؛ خانه‌ای بود که مادر و کودک را با هم پذیرفت. با تمام وسعتش، با تمام صداهایش، با تمام بی‌قراری‌هایش.
    روز اول باید چند ساعت زودتر می‌آمدیم. قانون نانوشته‌ی اعتکاف خانوادگی همین است، هر که زودتر برسد، جای بهتری دارد. مسجد کم‌کم پر می‌شد از مادرهایی با چمدان‌های کوچک، زیرانداز، بالش، پتو، کیف پوشک، قمقمه، ظرف غذا و قد و نیم قدهایی که یا به پای مادرانشان آویزان بودند یا به دستشان. پیدا کردن یک جای مناسب برای سه روز ماندن، خودش یک مأموریت بود؛ مأموریتی که با نگاه‌های سریع، اندازه‌گیری فاصله تا سرویس بهداشتی و توجه به مسیر رفت‌وآمد انجام می‌شد.
    اعتکاف با جشن میلاد امیرالمؤمنین علیه‌السلام شروع شد. شادیِ این‌همه بچه، دیدنی بود؛ مسجدی که به‌جای سکوت، پر شده بود از خنده، دست زدن، ذوق هدیه گرفتن و دویدن‌های کوتاه میان صف‌ها. بعد از جشن، نماز، هدیه‌ها و هیجان، کم‌کم نوبت خوابیدن شد؛ البته فقط روی کاغذ.
    تا نیمه‌شب هنوز معتکف می‌آمد، جاها تنگ‌تر می‌شد، زیراندازها به هم نزدیک‌تر. آن‌هایی که دیرتر رسیده بودند، حوالی در ورودی جا گرفتند؛ جایی که با چند بچه قد و نیم‌قد، سرد و سخت بود. اما با هر زحمتی بود، بالاخره همه جاگیر شدند.
    شب اول، کسی واقعاً نخوابید. بچه‌ها هر لحظه هم‌سن‌وسال جدیدی کشف می‌کردند، دوست تازه پیدا می‌کردند، هیجان مثل موج می‌آمد و می‌رفت. حدود یک شب خاموشی زدند؛ چراغ‌ها کم‌نور شد، صداها آرام‌تر. سه ساعت بعد، با صدای مناجات امیرالمؤمنین علیه‌السلام در مسجد کوفه بیدار شدیم؛ صدایی که از بلندگوها می‌آمد، اما انگار مستقیم می‌نشست روی دل.
    مادر باشی، فقط خودت نیستی. باید قبل از همه بیدار شوی، بچه‌ها را یکی‌یکی از خواب بکشی بیرون، عجله کنی که تا شلوغ نشده بروند وضو بگیرند، حواست باشد زمین نخورند، سردشان نشود، گرسنه نمانند. هم‌زمان باید مواظب نوزادت باشی که بیدار نشود، یا اگر شد، دوباره خوابش کنی. سحری خوردیم؛ لقمه‌هایی نصفه‌نیمه، لیوان‌هایی که جا به جا می‌شد، و بعد دوباره خواب. مادرهای بچه‌دار، طبق معمول زندگی‌شان، بچه به بغل بودند تا بالاخره خواب، پیروز شود.
    تا طلوع آفتاب، خواب بچه‌ها را بُرد. یکی دو ساعت، مسجد تقریباً ساکت بود؛ البته تقریباً. چند جیغ ممتد، مثل موسیقی متن، همیشه گوش را می‌نواخت؛ آن‌قدر که کم‌کم بهش عادت کردیم. حالا بماند معضلات مادران معتکف، بردن بچه‌ها به دستشویی در طبقات پایین، در هوای منفی سه درجه؛ تعویض پوشک روی زانو؛ آرام کردن گریه‌ها؛ لباس عوض کردن؛ دست شستن‌های بی‌پایان و..
    بعد از بیدار شدن، نوبت مهد رفتن‌شان بود؛ صبحانه دادن، جمع‌وجور کردن، تحویل دادن بچه‌ها به مربی‌ها. سخنرانی‌ها شروع شد؛ سخنرانی‌هایی عمیق، کاربردی و جان‌دار. اما واقعیت این بود که بسیاری از مادرها، به‌جای نکته‌برداری، فقط می‌توانستند نکات مهم را به خاطر بسپارند؛ نه از سر بی‌توجهی، بلکه از سر درگیری دائمی با دستی که باید بچه‌ای را نگه می‌داشت، یا نگاهی که باید مراقب شیطنتی تازه می‌بود.
    نماز ظهر که شد، فقط بعضی از مادرها توانستند یک نماز قضا بخوانند. صدای قسمت بانوان کم بود؛ صدای فوتبال بازی کردن و شیطنت‌های پسرها از قسمت آقایان به آن اضافه می‌شد. با این‌همه، تماشای مادرها خودش یک عبادت بود، یکی بچه‌ای از کولش آویزان بود، یکی نوزادش را شیر می‌داد، یکی دنبال اسباب‌بازیِ بچه‌ی بغلی، یکی در حال خواب، یکی در حال خرابکاری، یکی در حال خنده. و وسط این همه، مادرهایی که داشتند زندگی می‌کردند.
    زیباترین تصویر، همدلی مادرها بود. هر مادری، با اینکه خودش چند بچه داشت، باز هم کمکِ مادری بود که به کمک احتیاج داشت؛ بچه‌ای را بغل می‌کرد، چند دقیقه‌ای مراقب می‌شد، راهی نشان می‌داد، گره‌ای باز می‌کرد. اینجا خلوت، معنای تازه‌ای داشت؛ خلوتی که گاهی در دل شلوغ‌ترین لحظه‌ها شکل می‌گرفت.
    دم افطار، دیگر جانی در بدن مادرها نمانده بود. روزه‌داری با بچه‌داری، آن‌هم در این سر و صدا، امتحان سختی بود. اما بعد از افطار، اوضاع کمی بهتر می‌شد. مامان‌ها تازه‌نفس‌تر بودند؛ گعده‌ها شکل می‌گرفت. هر کسی یکی را پیدا کرده بود که هم‌نظرش باشد، درد مشترک داشته باشد. شماره‌ها رد و بدل می‌شد و خنده‌ها عمیق‌تر.
    شاید بزرگ‌ترین فرق این اعتکاف با اعتکاف‌های دیگر همین بود، اینجا عبادت مادرها، فقط در نماز مستحبی و دعا خلاصه نمی‌شد؛ رسیدگی به بچه‌ها، صبر، همکاری، دل‌دادن به سختی‌ها هم عبادت بود.
    نزدیک ده شب، مسجد می‌رفت به سمتِ خاموشی. اما تا خوابیدن واقعی بچه‌ها، یکی دو ساعت فاصله داشت و چشم بهم زدنی که سحر می‌شد. سحری که برای مادرها یعنی بیداری دوباره، مناجات دیگر، تکرار همان چرخه.
    سحر روز دوم، سحر کردن با هفتاد تا بچه قد و نیم‌قد، ماجرای خودش را داشت. مسجدی به آن وسعت، ساعتی از صدای بچه‌ها خالی نبود، گریه، جیغ، بهانه‌گیری، حرف زدن، بازی، مسابقه. پسرها از والیبال گرفته تا لگو؛ دخترها پته‌دوزی، طراحی، بافت دستبند. مهدکودک خردسالان با پخش فیلم «یوز»، نمایش عروسکی و جشن‌های کوچک.
    شبی هم بود که بچه‌های هفت-هشت‌ساله، با نماز خواندن مستحبی، آن را زنده نگه داشتند؛ با گوشی مادرها در دست، «یس» و «مُلک» خواندند و در قنوت نمازهایشان زمزمه کردند.
    آخرِ آخرِ شب‌ها، آن‌جا که مسجد آرام‌تر می‌شد، نوزادی که در آغوش مادرش به خواب رفته بود، فرصتی می‌ساخت برای راز و نیاز. همان چند دقیقه‌ی کوتاه، همان خلوتِ نیمه‌شب، سهم مادر از اعتکاف بود؛ خلوتی که از دل شلوغ‌ترین عبادت‌ها بیرون آمده بود.
    روز دوم هم گذشت و رسیدیم به روز سوم؛ روز خداحافظی. کوچکترها کمتر می‌فهمیدند، اما بچه‌های بزرگ‌تر، از حوالی ظهر دلتنگی‌شان شروع شد. وقتی برای یادبود، کتاب و گلدان گرفتند؛ وقتی فهمیدند باید کم‌کم با دوستان‌شان خداحافظی کنند.سه روز به چشم برهم زدنی تمام شد؛ اما چیزی در دل‌های مادران ماند. شاید همان حسِ پذیرفته شدن؛ اینکه جایی هست که مادر و بچه، با همه‌ی بی‌نظمی‌های مقدس‌شان، در آن جا دارند و چه خوش سعادتی که آنجا خانه‌ی پرنور خدا باشد.معتکف گشتم به یادت، یا امیرالمؤمنین؛
    در مسجد جامع الزهرا (س) شهرک آتی‌ساز،
    با بچه‌هایم، با بچه های سرزمینم ،
    و با تمام شلوغی‌هایی که عبادت شدند.

  • در مسیرِ خدمت

    🗞 در مسیر خدمت
    💗 شهید علیرضا تنابنده

    🔹️ علیرضا، سربازمعلمی که زندگی‌اش را میان خدمت، آموزش و عشق به خانواده تقسیم کرده بود. صبح‌هایش پیش از طلوع آغاز می‌شد؛ ساعت پنج صبح به محل خدمتش می‌رسید و پیش از ورود، برای مادرش پیام می‌فرستاد: «مامان عزیزم، رسیدم… مواظب خودت باش… دوست‌تان دارم.» پیامی ساده، اما پر از زندگی. علیرضا تنها پنج ماه تا پایان خدمتش فاصله داشت. روزها در لباس سربازی، مسئولیت را به دوش می‌کشید و عصرها در مدرسه، معلمِ صبور شاگردانی بود که به او دل بسته بودند. شب‌ها به برنامه‌ریزی می‌گذشت؛ پاسخ‌دادن به تماس‌ها، فکرکردن به آینده، به خانه‌ای که تازه ساخته بود، به همسری که چشم‌انتظارش بود. بعدها فهمیدند بی‌سروصدا برای شاگردان بااستعداد اما کم‌برخوردار، کلاس‌های رایگان برگزار می‌کرد؛ چون باور داشت آینده از مسیر آموزش ساخته می‌شود. دوم تیر ۱۴۰۴، حمله‌ هوایی رژیم صهیونیستی به تهران، او را در مسیر خدمت نشانه گرفت. خانواده‌اش با امید به بیمارستان رفتند، اما نام علیرضا در فهرست دیگری بود؛ فهرست شهدا. مادری که هنوز صدای پسرش در گوشش زنده است، باید یتیمی نوه‌ای را باور کند که هنوز به دنیا نیامده. علیرضا تنابنده در قطعه ۴۲ گلزار شهدای بهشت زهرا، آرام گرفته است.

    🖼 #فرزند_ایران؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی 

    📝 سمانه اعتمادی‌جم

    📥 نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید.

    🖼روزنامه #صدای_ایران
    📱 @sedaye_iran_newspaper