دسته: داستانک

  • یکی بود یکی نبود

    یکی بود، یکی نبود

    هر شب، قصه که تمام می‌شد، صدای بچه ها بلند بود:«مامان… یکی دیگه…»
    حالا چند شبی است رو به آسمان، بین قبر دختر و پسرش می‌خوابد و قصه می‌خواند.
    نه فقط برای کودکانش؛ برای همه‌ی دانش آموزان دبستان شجرهٔ طیبه.
    چندتا قصه می‌خواند تا دل بچه‌ها سیر شود.
    تا هیچکس نگوید «یکی دیگه.. یکی دیگه».

    ✍اعتمادی جم

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • شیرمردان هوافضا

    روضه می‌خواندند.
    از پدرانشان آموخته بودند.
    در عملیات های مهم و در لحظه های سخت،
    آنجا که معادلات زمینی برهم می‌خورد؛
    روضه می‌خواندند.
    این بار وقتی هوایی برای تنفس نداشتند؛
    وقتی هواکش های ورودی و خروجی به دست دشمن آمریکایی-صهیونی بسته شده بود؛
    باز هم روضه خواندند.

    ✍اعتمادی جم

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • شیرمردان هوافضا

    روضه می‌خواندند.
    از پدرانشان آموخته بودند.
    در عملیات های مهم و در لحظه های سخت،
    آنجا که معادلات زمینی برهم می‌خورد؛
    روضه می‌خواندند.
    این بار وقتی هوایی برای تنفس نداشتند؛
    وقتی هواکش های ورودی و خروجی به دست دشمن آمریکایی-صهیونی بسته شده بود؛
    باز هم روضه خواندند.

    ✍اعتمادی جم

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • سردی دستِ کوچک

    شب قبل، بازار ته‌لنجی‌ها پر از نور و شوقِ شب عید بود. دخترک با مادرش به بازار رفته بود و چشمش پیراهنِ توری زیبایی را گرفت؛ قلبش به تپش افتاد. برق شوق در نگاه دخترک، جانی دوباره به مادر بخشید و او با پس‌اندازِ خانواده، پیراهن را برای دلبندش خرید. صبح زود، دخترک با ذوق فراوان بیدار شد و سر سفره‌ی سحری نشست؛ در حالی که در ذهنش پیراهن توری را به تن داشت. قبل از رفتن به مدرسه، آرام دست بر دامنِ توری‌ لباسش کشید و دست در دست پدر به سوی مدرسه رفت.
    زنگ تفریحِ آخر، آسمان با غرش سهمگین موشک‌های آمریکایی-اسرائیلی، سکوتِ زمین را درهم شکست. پدر سراسیمه به سمتِ مدرسه دوید؛ در میان آوار سردِ مدرسه، دستی کوچک را یافت؛سرد و بی جان؛ همان دستی که صبح با عشق در دستشانش جای گرفته بود.

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • سندِ جنایت



    آوار را از رویش کنار زد؛ انگار نفسِ ماشین هم زیر خاک مانده بود.
    استارت زد. لحظه‌ای سکوت، بعد لرزشِ جان‌گرفتنِ موتور.
    زیر لب گفت: «الهی شکر» شکر اینکه نکند جا بماند، نکند نتواند به کاروان‌های شبانه برسد؛ همان ردیفِ چراغ‌هایی که در تاریکی، امید را دنبال هم می‌کشیدند.
    ماژیک را برداشت و روی درها نوشت: «سندِ جنایتِ آمریکا و اسرائیل»

    https://ble.ir/SEtemadijam

  • حبل الله

    غروب بود و باد سردی می‌وزید. پلِ چوبیِ روستا، تنها راهِ رسیدن به آن‌سوی آب، با هر وزش می‌لرزید. طناب‌هایش که سال‌ها بارِ عبور مردم را کشیده بودند؛ حالا تار به تار از هم وا می‌رفتند.چند نفر جلو آمدند و هر کدام گوشه‌ای را گرفتند. یکی زیر لب گفت: «آرام‌تر… »دیگری جای پا عوض کرد: «اگر از آن سمت بکشیم، شاید بهتر باشد.»سومی چیزی نگفت؛ فقط دستش را کمی عقب‌تر برد. طناب، میان همین اندک ناهماهنگی، بیشتر ساییده می‌شد.پیرمردِ مؤذن جلو آمد. صدایش میان باد نشست:«وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعًا وَلَا تَفَرَّقُوا…»بعد گفت: «ریسمان، وقتی نجات می‌دهد که دست‌ها در یک جهت باشند و دل‌ها با یک نیت.» دست‌ها نزدیک‌تر شدند.قدم‌ها هم‌خط شد. کسی زیرلب گفت: «با هم…»این بار طناب کشیده شد؛ هماهنگ‌تر.لرزش پل کم شد. باد گذشت و پل ایستاد.
    آن شب، روستا فهمید اتحاد، فریادِ کنار هم بودن نیست؛ آرام شدنِ دل‌هایی‌ست که تصمیم می‌گیرند یک سمت بایستند.

    🌸در سایت بانوی فرهنگ، به آدرس زیر، کار شد.
    https://www.banooyefarhang.org/?p=14332

  • قمر بنی هاشم

    قمر بنی هاشم
    چهارم ماه شعبان،
    ماه شب چهاردهم طلوع کرد.
    داستانک
    ✍سمانه اعتمادی جم
    https://ble.ir/SEtemadijam
  • چند قدم

    چند قدم

    همیشه چند قدم عقب‌تر از امامش بود.
    در کربلا اما…
    چند قدم جلوتر.
    آنجا سایه بود، اینجا سپر.

    داستانک

    ✍سمانه اعتمادی جم

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • وقتِ اضافه

    📝 داستان کوچک

    «وقتِ اضافه»

    دخترک آن یک دقیقه‌ی اضافه را خرجِ نگاه به عکس کرد؛ یلدای اولی بود که پدر، در قاب می‌نشست. دقیقه‌ای که هیچ شبِ دیگری بلد نبود تحملش کند.

    ✍🏻 سمانه اعتمادی جم

    🌠 سرزمین رویایی داستان های کوچک 🖌@dastanekoochak

  • سردارِ جنگل

    باد سردِ آذرماه از لابه‌لای درختان می‌گذشت و مه، چهره‌ی جنگل‌های تالش را تار می‌کرد.
    میرزا کوچک‌خان، با قامتی خمیده از خستگی و سرمای جانکاه، در راهی پوشیده از برف پیش می‌رفت. کنارش، گائوک آرام و بی‌صدا قدم برمی‌داشت؛ وفاداری‌اش همان‌قدر روشن بود که سفیدی برفی که روی شانه‌هایشان می‌نشست.
    راه باریک و باریک‌تر می‌شد و نفس‌ها کوتاه‌تر. گائوک گه‌گاه مکث می‌کرد و به میرزا نگاه می‌انداخت؛ نگاهی که بیش از هزار جمله در خود داشت.
    در آن سکوتِ سنگین، تنها صدای شکستن برف زیر پاهایشان شنیده می‌شد.
    میرزا تکیه‌ای کوتاه به تنه‌ی درخت داد.
    سربالاییِ کوهستان، نفس‌ها را از سینه‌شان می‌ربود. هر دو خسته بودند، اما میرزا بیشتر؛ سال‌ها ایستادگی در برابر ظلم و قدرت‌های خارجی، جان و توانش را ساییده بود، اما نتوانسته بود روح آزادگی‌اش را خم کند.
    برف، بی‌رحمانه می‌بارید و مه، قامت آن دو را در خود محو می‌کرد.
    اندکی بعد، توان میرزا برید؛ بدنش روی سپیدی زمین آرام گرفت، گویی جنگل می‌خواست سالارش را در آغوش بکشد.
    گائوک کنار او نشست؛ بی‌حرکت، بی‌صدا، با چشمانی که سنگینیِ پایان را تحمل نمی‌کرد.
    سپیده هنوز کامل بالا نزده بود که چوپانانِ روستای خانقاه، پیکر سردار جنگل را در میانِ سکوتِ برفیِ کوهستان یافتند؛ میرزا آرام و بی‌هیاهو و گائوک که در همان سرمای مرگ‌آور کنار او جان داده بود.
    میرزا کوچک‌خان، سرداری که در برابر هر قدرتِ تحقیرگری ایستاد، در همان طبیعتی آرام گرفت که عمری پاسدارش بود و ردّ قدم‌هایش، هنوز در سکوتِ سردِ کوهستان شنیده می‌شود.