دسته: داستانک

  • سندِ جنایت



    آوار را از رویش کنار زد؛ انگار نفسِ ماشین هم زیر خاک مانده بود.
    استارت زد. لحظه‌ای سکوت، بعد لرزشِ جان‌گرفتنِ موتور.
    زیر لب گفت: «الهی شکر» شکر اینکه نکند جا بماند، نکند نتواند به کاروان‌های شبانه برسد؛ همان ردیفِ چراغ‌هایی که در تاریکی، امید را دنبال هم می‌کشیدند.
    ماژیک را برداشت و روی درها نوشت: «سندِ جنایتِ آمریکا و اسرائیل»

    https://ble.ir/SEtemadijam

  • حبل الله

    غروب بود و باد سردی می‌وزید. پلِ چوبیِ روستا، تنها راهِ رسیدن به آن‌سوی آب، با هر وزش می‌لرزید. طناب‌هایش که سال‌ها بارِ عبور مردم را کشیده بودند؛ حالا تار به تار از هم وا می‌رفتند.چند نفر جلو آمدند و هر کدام گوشه‌ای را گرفتند. یکی زیر لب گفت: «آرام‌تر… »دیگری جای پا عوض کرد: «اگر از آن سمت بکشیم، شاید بهتر باشد.»سومی چیزی نگفت؛ فقط دستش را کمی عقب‌تر برد. طناب، میان همین اندک ناهماهنگی، بیشتر ساییده می‌شد.پیرمردِ مؤذن جلو آمد. صدایش میان باد نشست:«وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعًا وَلَا تَفَرَّقُوا…»بعد گفت: «ریسمان، وقتی نجات می‌دهد که دست‌ها در یک جهت باشند و دل‌ها با یک نیت.» دست‌ها نزدیک‌تر شدند.قدم‌ها هم‌خط شد. کسی زیرلب گفت: «با هم…»این بار طناب کشیده شد؛ هماهنگ‌تر.لرزش پل کم شد. باد گذشت و پل ایستاد.
    آن شب، روستا فهمید اتحاد، فریادِ کنار هم بودن نیست؛ آرام شدنِ دل‌هایی‌ست که تصمیم می‌گیرند یک سمت بایستند.

    🌸در سایت بانوی فرهنگ، به آدرس زیر، کار شد.
    https://www.banooyefarhang.org/?p=14332

  • قمر بنی هاشم

    قمر بنی هاشم
    چهارم ماه شعبان،
    ماه شب چهاردهم طلوع کرد.
    داستانک
    ✍سمانه اعتمادی جم
    https://ble.ir/SEtemadijam
  • چند قدم

    چند قدم

    همیشه چند قدم عقب‌تر از امامش بود.
    در کربلا اما…
    چند قدم جلوتر.
    آنجا سایه بود، اینجا سپر.

    داستانک

    ✍سمانه اعتمادی جم

    https://ble.ir/SEtemadijam
  • وقتِ اضافه

    📝 داستان کوچک

    «وقتِ اضافه»

    دخترک آن یک دقیقه‌ی اضافه را خرجِ نگاه به عکس کرد؛ یلدای اولی بود که پدر، در قاب می‌نشست. دقیقه‌ای که هیچ شبِ دیگری بلد نبود تحملش کند.

    ✍🏻 سمانه اعتمادی جم

    🌠 سرزمین رویایی داستان های کوچک 🖌@dastanekoochak

  • سردارِ جنگل

    باد سردِ آذرماه از لابه‌لای درختان می‌گذشت و مه، چهره‌ی جنگل‌های تالش را تار می‌کرد.
    میرزا کوچک‌خان، با قامتی خمیده از خستگی و سرمای جانکاه، در راهی پوشیده از برف پیش می‌رفت. کنارش، گائوک آرام و بی‌صدا قدم برمی‌داشت؛ وفاداری‌اش همان‌قدر روشن بود که سفیدی برفی که روی شانه‌هایشان می‌نشست.
    راه باریک و باریک‌تر می‌شد و نفس‌ها کوتاه‌تر. گائوک گه‌گاه مکث می‌کرد و به میرزا نگاه می‌انداخت؛ نگاهی که بیش از هزار جمله در خود داشت.
    در آن سکوتِ سنگین، تنها صدای شکستن برف زیر پاهایشان شنیده می‌شد.
    میرزا تکیه‌ای کوتاه به تنه‌ی درخت داد.
    سربالاییِ کوهستان، نفس‌ها را از سینه‌شان می‌ربود. هر دو خسته بودند، اما میرزا بیشتر؛ سال‌ها ایستادگی در برابر ظلم و قدرت‌های خارجی، جان و توانش را ساییده بود، اما نتوانسته بود روح آزادگی‌اش را خم کند.
    برف، بی‌رحمانه می‌بارید و مه، قامت آن دو را در خود محو می‌کرد.
    اندکی بعد، توان میرزا برید؛ بدنش روی سپیدی زمین آرام گرفت، گویی جنگل می‌خواست سالارش را در آغوش بکشد.
    گائوک کنار او نشست؛ بی‌حرکت، بی‌صدا، با چشمانی که سنگینیِ پایان را تحمل نمی‌کرد.
    سپیده هنوز کامل بالا نزده بود که چوپانانِ روستای خانقاه، پیکر سردار جنگل را در میانِ سکوتِ برفیِ کوهستان یافتند؛ میرزا آرام و بی‌هیاهو و گائوک که در همان سرمای مرگ‌آور کنار او جان داده بود.
    میرزا کوچک‌خان، سرداری که در برابر هر قدرتِ تحقیرگری ایستاد، در همان طبیعتی آرام گرفت که عمری پاسدارش بود و ردّ قدم‌هایش، هنوز در سکوتِ سردِ کوهستان شنیده می‌شود.

  • راه بَر

    سید علی، کیفش را محکم در بغل گرفت و قدم‌ها را تند کرد تا خودش را به کتابفروشی کوچک سرِ خیابان برساند؛ جایی که بوی رمان‌های خوانده‌شده و کاغذهای کهنه، چون زمزمه‌ای آرام از گذشته، به استقبالش می‌آمد.
    وقتی وارد شد، گویی سنگینی دنیا از شانه‌هایش برداشته شد.
    جلدها را یکی‌یکی لمس می‌کرد، ورق می‌زد و با هر صفحه، به جهانی دیگر سفر می‌کرد…
    اما پناهگاه واقعی‌اش، کتابخانه‌ی آستان قدس در حریم امام رضا علیه السلام بود؛ قدیمی و روشن، با میزهایی که ظهرها بوی آفتاب گرم را در خود نگه می‌داشتند.
    آنجا که می‌نشست، زمان کم‌کم رنگ می‌باخت و صداهای دنیا دور می‌شدند؛ تنها صدای کلمات بود که با او نجوا می‌کردند.
    آن روز، آن‌قدر در صفحه‌ها فرو رفته بود که وقتی سر بلند کرد، روشنای ظهر از پنجره‌ها مثل آبشاری از نور داخل سالن ریخته بود.
    دوستش آرام گفت:
    «اذان هم تمام شد… اصلاً شنیدی؟»
    نشنیده بود.

    سالها گذشت، روزی قامت در برابر طوفان‌ها راست کرد و بر صحنه‌ی کشوری بزرگ ایستاد، و تمام شهر، زیر بیرق باورهایش دوباره جان گرفت.
    او کسی نبود جز سیدعلی خامنه‌ای،رهبر ایران.

  • راه بَر

    سید علی، کیفش را محکم در بغل گرفت و قدم‌ها را تند کرد تا خودش را به کتابفروشی کوچک سرِ خیابان برساند؛ جایی که بوی رمان‌های خوانده‌شده و کاغذهای کهنه، چون زمزمه‌ای آرام از گذشته، به استقبالش می‌آمد.
    وقتی وارد شد، گویی سنگینی دنیا از شانه‌هایش برداشته شد.
    جلدها را یکی‌یکی لمس می‌کرد، ورق می‌زد و با هر صفحه، به جهانی دیگر سفر می‌کرد…
    اما پناهگاه واقعی‌اش، کتابخانه‌ی آستان قدس در حریم امام رضا علیه السلام بود؛ قدیمی و روشن، با میزهایی که ظهرها بوی آفتاب گرم را در خود نگه می‌داشتند.
    آنجا که می‌نشست، زمان کم‌کم رنگ می‌باخت و صداهای دنیا دور می‌شدند؛ تنها صدای کلمات بود که با او نجوا می‌کردند.
    آن روز، آن‌قدر در صفحه‌ها فرو رفته بود که وقتی سر بلند کرد، روشنای ظهر از پنجره‌ها مثل آبشاری از نور داخل سالن ریخته بود.
    دوستش آرام گفت:
    «اذان هم تمام شد… اصلاً شنیدی؟»
    نشنیده بود.

    سالها گذشت، روزی قامت در برابر طوفان‌ها راست کرد و بر صحنه‌ی کشوری بزرگ ایستاد، و تمام شهر، زیر بیرق باورهایش دوباره جان گرفت.
    او کسی نبود جز سیدعلی خامنه‌ای،رهبر ایران.

  • راه بَر


    سید علی، کیفش را محکم در بغل گرفت و قدم‌ها را تند کرد تا خودش را به کتابفروشی کوچک سرِ خیابان برساند؛ جایی که بوی رمان‌های خوانده‌شده و کاغذهای کهنه، چون زمزمه‌ای آرام از گذشته، به استقبالش می‌آمد.
    وقتی وارد شد، گویی سنگینی دنیا از شانه‌هایش برداشته شد.
    جلدها را یکی‌یکی لمس می‌کرد، ورق می‌زد و با هر صفحه، به جهانی دیگر سفر می‌کرد…
    اما پناهگاه واقعی‌اش، کتابخانه‌ی آستان قدس در حریم امام رضا علیه السلام بود؛ قدیمی و روشن، با میزهایی که ظهرها بوی آفتاب گرم را در خود نگه می‌داشتند.
    آنجا که می‌نشست، زمان کم‌کم رنگ می‌باخت و صداهای دنیا دور می‌شدند؛ تنها صدای کلمات بود که با او نجوا می‌کردند.
    آن روز، آن‌قدر در صفحه‌ها فرو رفته بود که وقتی سر بلند کرد، روشنای ظهر از پنجره‌ها مثل آبشاری از نور داخل سالن ریخته بود.
    دوستش آرام گفت:
    «اذان هم تمام شد… اصلاً شنیدی؟»
    نشنیده بود.

    سالها گذشت، روزی قامت در برابر طوفان‌ها راست کرد و بر صحنه‌ی کشوری بزرگ ایستاد، و تمام شهر، زیر بیرق باورهایش دوباره جان گرفت.
    او کسی نبود جز سیدعلی خامنه‌ای،رهبر ایران.

  • شهید محراب


    آن شب نوبت من بود.
    صبح، سرِ نمازِ عید قربان، صدای حاج آقا در مسجد طنین انداخت:
    «مرا تهدید به قتل می‌کنند… من از شهادت نمی‌ترسم، آماده‌ام.»
    و آرامش نگاهشان، گواهی می‌داد بر صدق کلامشان.

    روزِ بلندی بود؛
    نماز عید، خطبه‌ها، و راهپیمایی طولانی.
    وقتی به خانه برگشتند، خسته بودند.
    گفتند: «خسته‌ام پسرم، امشب کسی نیاید.»
    و من، با دلی پر از نگرانی، اطاعت کردم.

    هوا که تاریک شد، خبر آوردند مردم مسجد شعبان چشم‌به‌راهند.
    گفتم: «آقا خسته‌اید، امشب را نروید…»
    اما می‌دانستم دلشان طاقت نمی‌آورد مردم را منتظر بگذارند.
    رفته بودند… بی‌خبر، تنها، بی‌محافظ.

    چندان نگذشته بود که درِ خانه با شتاب کوبیده شد.
    نفس‌بریده گفتند: «آقا… تیر خورده‌اند!»

    نفهمیدم چطور دویدم.
    کوچه‌های تبریز انگار کِش می‌آمدند.
    وقتی رسیدم، منظره‌ای دیدم که تا ابد در چشمانم ماند:
    عبای سیاهش، روی سنگفرش افتاده بود و
    تسبیح همیشگی‌اش دانه‌دانه پخش شده بر زمین.
    گلوله‌های مزدوران منافق، تنش را شکافته بود.
    خون پاکش آرام‌آرام بر زمین می‌چکید،
    و من دیدم که چطور هر قطره‌اش،
    کوچه‌های تبریز را محراب می‌کرد.

    آن شب، میان بهت و اشک فهمیدم
    شهادت، پاداش دل‌های بی‌قرار در راه خداست.
    آیت‌الله قاضی طباطبایی،
    اولین شهید محراب، دهم آبان ماه سال ۱۳۵۸
    به آرامشی رسید که سال‌ها در جستجویش بود.
    و من هر بار که از کوچه‌ی مسجدیه می‌گذرم،
    صدای ذکرش از سنگفرش‌ها بلند می شود…